یاری خداوند

هواشناسی پیش‌بینی كرده بود كه اهالی یكی از روستاها شاهد وقوع سیل شدیدی خواهند بود. همه مردم روستا را تخلیه كرده و به منطقه‌ای امن پناه بردند بجز مردی كه می‌گفت: من به خدا ایمان دارم. اون خودش نجاتم می‌ده. سطح آب یواش یواش بالاتر آمد. یك اتومبیل جیپ به در خانه مرد رفت تا او را نجات دهد. اما مرد كمك او را رد كرد و گفت: من به خدا ایمان دارم. اون خودش نجاتم می‌ده. سطح آب بالاتر آمد. مرد به طبقه دوم منزل خود رفت. قایقی از راه رسید تا او را نجات دهد. این بار نیز مرد از فرار سرباز زد و گفت: من به خدا ایمان دارم. اون خودش نجاتم می‌ده. آب بالاتر و بالاتر آمد و مرد ناچار شد به پشت بام خانه‌اش پناه ببرد. هلیكوپتر امداد آمد تا نجاتش بدهد. اما او حرف قبلش را تكرار كرد. سرانجام مرد غرق شد. وقتی رودرروی خداوند قرار گرفت، با عصبانیت هرچه تمام‌تر گفت: من به تو كاملاً ایمان داشتم. چرا دعاهای منو نشنیده گرفتی؟ چرا من غرق شدم؟
خداوند جواب داد: فكر می‌كنی چه كسی جیپ، قایق و هلیكوپتر امداد رو فرستاد؟
ما باید در برابر هر كاری كه انجام می‌دهیم پاسخگو باشیم و نباید بخاطر كمبودهایمان دیگران را ملامت كنیم. باید برای كمك به خود از هیچ تلاشی فرو گذار نكنیم. نه اینكه چشم انتظار بمانیم تا ببینیم چه اتفاقی در زندگی رخ می‌دهد. هیچ كس یاریتان نخواهد كرد، مگر آنكه تصمیم بگیرید كه ابتدا یاریگر خود باشید.

تقلید

کلاغ و خرسی سوار هواپیما بودند. کلاغ سفارش چایی می‌دهد. چای را که می‌آورند، مقداری از آن را  می‌خورد و بقیه‌اش را به مهماندار می‌پاشد.
مهماندار می‌گوید: چرا این کار را کردی؟
کلاغ می‌گوید: دلم خواست. پُررو بازی است دیگر! پُررو بازی!
چند دقیقه می‌گذرد و کلاغ سفارش نوشیدنی دیگری می‌دهد. باز مقداری از آن را می‌خورد و بقیه‌اش را به مهماندار می‌پاشد.
مهماندار می‌گوید: چرا این کار را کردی؟
کلاغ باز هم می‌گوید: دلم خواست. پررو بازی است دیگر! پررو بازی!
بعد از چند دقیقه کلاغ چرتش می‌گیرد. خرس که این را می‌بیند به سرش می‌زند که او هم کمی تفریح کند.
مهماندار را صدا می‌کند و می‌گوید یک قهوه برایش بیاورند. قهوه را که می‌آورند، مقداری از آن را می‌خورد و بقیه‌اش را به مهماندار می‌پاشد.
مهماندار می‌گوید: چرا این کار را کردی؟
خرس می‌گوید: دلم خواست. پُررو بازی است دیگر! پُررو بازی!
این را که می‌گوید، ناگهان همه مهماندارها می‌ریزند و او را کشان کشان تا دم در هواپیما می‌برند کهبندازنش بیرون. خرس که این را می‌بیند شروع به داد و فریاد می‌کند.
کلاغ که بیدار شده بود، به او می‌گوید: آخر خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پُررو بازی دربیاری!!!!


قبل از تقلید از دیگران، منابع، دانش، توانایی و نقاط قوت و ضعف خود را به دقت ارزیابی کنید.

سور ملا نصرالدین

در نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می‌آمد و فوق العاده سرد می‌شد. دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آن که از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می‌دهیم وگرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا قبول کرد. شب به آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید. گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی. ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود. گفتند: ملا، انگار ناهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی‌آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده و دو متر پایین‌تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده. گفتند: ملا این شمع کوچک نمی‌تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می‌توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!!!

خداوند از انسان چه می خواهد؟

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.

در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند!

استاد پرسید: برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟

شاگرد گفت: برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!

استاد گفت: سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟

شاگرد گفت: با کمال میل؛ استاد.

استاد گفت: اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟

شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .

استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟

شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!

استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!

شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!

استاد گفت : پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!

همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.

تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی

تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .

خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!

او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد

« نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را!!!»

دیوانه!

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.
ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.
فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...
اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!
اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!
او تمام روز را صرف نجات افرادي ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت...!

خدایی وجود ندارد

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردندوقتي به موضوع خدا رسيد
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟
نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند.
مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نميکنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد!