سواد داشتن خطر دارد!

گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود.

با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه همه حیوانات، جنگل را رها کرده وفراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند. در مسیر گاهگاهی خر گریزی میزد و علفی می خورد. روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است، شیر گفت: چه فکری داری؟ روباه گفت: خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر نیاز به رهبر داریم. و باید از روی شجره نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب میشوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم. شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند، ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود: جد اندر جد من حاکم و سلطان بوده اند! و بعد روباه ضمن تایید گفته شیر گفت: من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند، خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه ی شومی در سر دارند گفت: من سواد ندارم شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده، کدامتان باسواد هستین آن را بخوانید، شیر فورا گفت: من باسوادم و رفت عقب خر تا زیر سمش را بخواند، خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست. روباه که ماجرا را دید رو به عقب پا به فرار گذاشت، خر او را صدا زد و گفت: بیا حالا که شیر کشته شده بقیه راه را باهم برویم، روباه گفت: نه من کار دارم، خر گفت چه کاری؟ گفت: می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم که مرا نفرستاد مدرسه تا با سواد شوم وگرنه الان بجای شیر گردن من شکسته بود.

اختلاس

خارجيه: شما چطور اختلاس ميكنيد؟

ايرانيه: اين پروژه رفاهي و عمراني رو ميبيني؟

خارجيه: نه، من كه چيزي نميبينم!

ايرانيه: آ قربون دهنت، همين چهل ميليارد خرج برداشته....

معلم بد

افسر: خانم شما با سرعت غير مجاز رانندگي ميکرديد
خانم: خواهش ميکنم بزاريد برم، من معلم هستم الان کلاسم دير ميشه
افسر: معلم؟ يه عمر منتظر اين روز بودم، حالا شروع کن هزار بار بنويس “من ديگه با سرعت غير مجاز رانندگي نميکنم!!!"

عاقبت کمک به گاو

یه ﮔﺎﻭ ﭘﺎﺵ ﻣﯿﺸﮑﻨﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻪ، ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮏ ﻣﯿﮕﻪ : " ﺍﮔﻪ ﺗﺎ 3 ﺭﻭﺯ ﮔﺎﻭ ﻧﺘﻮﻧﻪ ﺭﻭى ﭘﺎﺵ ﻭﺍﯾﺴﺘﻪ ﮔﺎﻭ ﺭﻭ ﺑﮑﺸﯿﺪ "
ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺍﯾﻨﻮ ﻣﯿﺸﻨﻮﻩ ﻭ ﻣﯿﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﮔﺎﻭ ﻣﯿﮕﻪ: " ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ " ﮔﺎﻭ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﮐﺘﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ...
ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻣﯿﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﮔﺎﻭ ﻣﯿﮕﻪ: " ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ﺭﻭ ﭘﺎﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ " ﺑﺎﺯﮔﺎﻭ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ رو پاش ﻭﺍﯾﺴﺘﻪ.
ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻣﯿﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ : " ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﭘﺎﺷﯽ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ ﻭ ﻧﺘﻮﻧﯽ ﺭﻭ ﭘﺎﺕ ﻭﺍﯾﺴﯽ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮏ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﯽ "
ﮔﺎﻭ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﻭﺭ ﭘﺎ ﻣﯿﺸﻪ .. ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﻣﯿﺮﻩ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮔﺎﻭ ﺭﻭ ﭘﺎﺵ ﻭﺍﯾستاﺩﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ:
ﮔﺎﻭ ﺭﻭ ﭘﺎﺵ ﻭﺍﯾﺴتاﺩﻩ ! ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ...ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﻭ ﻗﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻨﻴﺪ!!!

ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﺧﻼﻗﯽ: ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻮ ﻧﺨﻮﺩ ﻫﺮ ﺁﺷﯽ ﻧﮑﻨﯿﺪ!
ﻧﺘﻴﺠﻪ معمولی: به هیچ گاوی کمک نکنید!!

امان از دست زنها!

مرد داشت روزنامه میخوند، زنش با ماهی تابه زد تو سرش!
مرد گفت: چرا اینجوری میکنی؟
زنش گفت: سامانتا کیه؟ اسمش رو این کاغذه نوشته شده؟!تو شلوارت پیدا کردم!!!
مرد گفت: دو روز پیش تو مسابقه اسب سواری سر یه اسب شرط بندی کردم اسمش سامانتا بود!
نتیجه اخلاقی: زنها زود قضاوت میکنند!!

روز بعد مرده باز مشغول روزنامه خوندن بود که ایندفه زنش با قابلمه کوبید تو سرش!!
مرد گفت: دوباره چی شده؟
زنش گفت: اسبت زنگ زده بود!!!
نتیجه اخلاقی: زنها همیشه درست حدس میزنند!!

دختر ایده آل

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد


جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.

الاغ

یک روز ملا نصر الدين براي تعمير بام خانه خود مجبور شد مصالح ساختماني را بر پشت الاغ بگذارد و به بالاي پشت بام ببرد. الاغ هم به سختي از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختماني را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پايين هدايت كرد. ملا نمي دانست كه خر از پله بالا مي رود، ولي به هيچ وجه از پله پايين نمي آيد. هر كاري كرد، الاغ از پله پايين نيامد. ملا  الاغ را رها كرد و به خانه آمد كه استراحت كند. در همين موقع ديد الاغ دارد روي پشت بام بالا و پايين مي پرد. وقتي كه دوباره به پشت بام رفت، مي خواست الاغ را آرام كند كه ديد الاغ به هيچ وجه آرام نمي شود. برگشت و بعد از مدتي متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهاي الاغ از سقف آويزان شده است. بالاخره الاغ از سقف به زمين افتاد و مرد. بعد ملا نصرالدين گفت لعنت بر من كه نمي دانستم كه اگر خری به جايگاه رفيع و پست مهمي برسد، هم آنجا را خراب مي كند و هم خودش را مي كشد.

شیخ دروغگو

گویند شیخی در مسجدی پیش نماز بود.
روزی در حال سجده شیخ را دستشویی بگرفت و نتوانست کاری بکند پس شلوار خیس شد و سجدهٔ آخرطولانی شد.
جماعت پشت سر هم در حالت سجده ماندند. بعد از مدتی شیخ از سجده بلند شد و سلام داد و نماز به اتمام برد جماعت پشت سر علت این سجده طولانی را جویا شدند. شیخ که نمیتوانست حال قضیه را باز گوید دست به دامان دروغ شد و گفت :
در حال سجده دیدم زن و شوهر جوانی در دریای سرخ در حال غرق شدن هستند پس به کمک آنها رفتم و علت طولانی شدن این بود که آنجا رفته بودم.
جماعت جاهل و ساده لوح حرف شیخ را باور کرده و با خود گفتند : عجب شیخی نصیبمان شده!!
در بین آنها یکی خوش باورتر از همه بود به منزل رفت و قضیه نجات آن زن و مرد جوان توسط شیخ در حال سجده را به همسرش گفت.زن که بسیار با هوش و عاقل بود،
گفت : باید چنین شیخی را برای صرف غذا به خانه دعوت کنیم تا خیر و برکت به خانه بیاید. مرد را این فکر خوش آمد و زن گفت تنی چند از یاران شیخ را نیز دعوت کن.
القصه زن غذایی درست کرد و شیخ و یاران از در درآمدند.زن غذا را در آشپزخانه منزل کشید و مرغهای پخته شده را بر روی برنجها گذاشت و مرغ شیخ را زیر برنج پنهان کرد.غذای هر یک از میهمانان را دادند و شیخ نگاهی به غذای خود انداخت به مرد ساده لوح گفت غذای من مرغ ندارد مرد شرمنده شده بانوی خانه را خواست و گفت چرا غذای شیخ مرغ ندارد زن گفت دارد،ولی شیخ گفت که ندارد.
زن گفت : یا شیخ چطور از اینجا توانستی در دریای سرخ زن و مردی را در حال غرق شدن ببینی ولی مرغی که زیر برنج هست را نمیتوانی ببینی...!!

و اما...
یکی بود که میگفت من امام زمان را تو جلساتم میبینم و صندلی و بشقاب اضافه میذاشت...
چطور امام زمان را میدید ولی این همه دزد تو اطراف خودش رو نمیدید....!

امان ازتزویر....فغان ازجهالت

مسابقه و استخدام!

ملانصرالدين از كدخداى ده ﻳﮏ ﺍﻻﻍ ﺑﻪ ﻗﻴﻤﺖ ١٥ درهم خريد و ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ كدخدا ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺑﺪﻫﺪ...

ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ كدخدا ﺳﺮﺍﻍ ملانصرالدين ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:

« ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ملا, ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻱ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ!»

ملانصرالدين ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : « ﺍﻳﺮﺍﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻫﻤﻮﻥ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ. »

كدخدا ﮔﻔﺖ : «ﻧﻤﻲﺷﻪ !ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ»

ملا ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ.»
ﺍكدخدا ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﻲ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻲ؟»

ملا ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﻨﻢ.»

كدخدا ﮔﻔﺖ: «مگر میشه ﻳﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ!»

ملا ﮔﻔﺖ: « ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ﻣيشه. ﺣﺎﻻ ﺑﺒﻴﻦ. ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﮐﺴﻲ ﻧﻤﻲﮔﻢ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ.»

ﻳﮏ ﻣﺎﻩ ﺑﻌد كدخدا ملانصرالدين رو ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟»

ملا ﮔﻔﺖ: به ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤش و اعلام كردم فقط با پرداخت ٢ درهم در قرعه كشي شركت كنيد و به قيد قرعه صاحب يك الاغ شويد . به ٥٠٠ نفر ٥٠٠ ﺑﻠﻴﺖ ٢ درهمى ﻓﺮﻭﺧﺘﻢ ﻭ ٩٩٨ دﺭهم ﺳﻮﺩ ﮐﺮﺩﻡ.»
كدخدا ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻳﺘﻲ ﻧﮑﺮﺩ؟»

ملا ﮔﻔﺖ: «ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﻫﻢ ٢ درهمش ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ.

شیطان یا زن

زنی به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ می توانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری , این کار بسیار آسان است !
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند , اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد .
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد .

سپس زن گفت : اکنون آن چه اتفاق می افتد را ببین و تماشا کن !

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا می خواهم , پسرم می خواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد .
خیاط پارچه را به زن داد .
سپس آن زن به خانه مرد خیاط رفت و در زد و زن خیاط در را باز کرد .
زن به او گفت : ممکن است برای ادای نماز وارد خانه تان شوم ?
زن خیاط گفت : بفرمایید ، خوش آمدید .
پس از آن که نمازش تمام شد , بدون آنکه زن خیاط متوجه شود , آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت و سپس از خانه خارج شد .

هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت , آن پارچه را دید , فورا داستان آن زن و معشوقه پسرش را به یاد آورد و همان موقع به فکرطلاق همسرش افتاد.

سپس شیطان گفت: اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم .

آن زن گفت : کمی صبر کن,
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم ؟؟؟!!!

شیطان با تعجب گفت: چگونه؟؟

روز بعد آن زن پیش خیاط رفت و به او گفت: از همان پارچه زیبایی که دیروز از شما خریدم , کمی دیگر می خواهم , زیرا دیروز برای ادای نماز به خانه زنی محترم رفتم و آن پارچه را آن جا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم.

اینجا بود که مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را به خانه برگرداند.


الان شیطان در بیمارستان روانی به سر می برد و هر زنی را که می بیند, جیغ می کشد ....

رضا شاه برو بالا!

یه روز به رضاشاه گفتن:کرایه درشکه خیلی گرون شده!!!
لباس مبدل شخصی پوشید،رفت میدون توپخونه.به یه درشکچی گفت:آهای تاشمرون چقد میگیری؟
درشکچی بدون اینکه بشناسه گفت:مابه نرخ دولتی کارنمیکنیم.
رضاشاه: ۵ شاهی؟
یارو:بروبالا
رضاشاه: ۱۰ شاهی؟
یارو:بروبالا
رضاشاه: ۱۵ شاهی؟
یارو:بروبالا
رضاشاه: ۳۰ شاهی؟
یارو:بزن قدش
سوارشد.یارو نگاهی به رضاشاه انداخت گفت:سربازی؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:گروهبانی؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:افسری؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:فرماندهی؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:نکنه رضاشاهی؟
رضاشاه:بزن قدش!
یارو رنگش عوض شد.رضاشاه یه نگاه بهش انداخت گفت:ترسیدی؟
یارو:بروبالا
رضاشاه:لرزیدی؟
یارو:بروبالا
رضاشاه:شاشیدی؟
یارو:بروبالا
رضاشاه:ریدی؟
یارو:بزن قدش!
یارو:منومی برید زندان؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:تبعید میکنید؟
رضاشاه:بروبالا
یارو:اعدام می کنید؟
رضاشاه:بزن قدش !!!

یک برنامه‌نویس و یک مهندس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند 
برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
 مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید.
 برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
 مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد.
 این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم.
 این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.
 برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟»
 مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود.
 مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟»
 برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.
 مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»
 مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید.

پیدا کردن دزد واقعی!

در یک دزدیِ بانک در چین، دزد فریاد کشید: 

همه شما که در بانک هستید، حرکت احمقانه نکنید، زیرا پول مال دولت است ولی زندگی به شما تعلق دارد!! 

همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند. 

این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن. 

هنگامی که دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که (مدرک لیسانس مدیریت بازرگانی داشت) به دزد پیرتر (که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت «برادر بزرگ تر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم» 

دزد پیرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستی، شمردن این همه پول زمان بسیار زیادی خواهد برد. امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزدیده ایم» 

این را میگویند: «تجربه» این روزها، تجربه مهم تر از علم و یا ورق کاغذهایی است که به رخ کشیده می شود. 

پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند، مدیر بانک به رئیس خودش گفت، فوری به پلیس خبر بدهید. اما رئیس اش پاسخ داد: 

«تأمل کن! بگذار ما خودمان هم 10 میلیون از بانک برای خودمان برداریم و به آن 70 میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم بیفزاییم» 

این را میگویند «با موج شنا کردن» پرده پوشی و آمار سازی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت. 

رییس کل می گوید: «بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود»

این را میگویند «کشتن کسالت»

شادی و هیجانِ شخصی از انجام وظیفه مهم تر می شود. 

روز بعد، تلویزیون اعلام می کند 100 میلیون یوآن از بانک دزدیده شده است. 

دزدها پول ها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند 20 میلیون بیشتر بدست آورند. 

دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند: «ما زندگی و جان خود را گذاشتیم و تنها 20 میلیون گیرمان آمد. اما روسای بانک 80 میلیون را در یک بشکن بدست آوردند. انگار بهتر است انسان درس خوانده و صاحب منصب باشد تا اینکه دزد بشود.» 

این را میگویند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد» 

رییس بانک با خوشحالی می خندید زیرا او نه تنها ضرر خودش در سهام را بلکه سود سالیان کارش را یکجا در این دزدی بانک پوشش داده بود. 

این را میگویند؛ «موقعیت شناسی» جسارت را به خطر ترجیح دادن. 

حال شما بفرمایید در اینجا کدامیک دزد راستین هستند؟

مسلمانان! مسلمانی

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد!؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد!
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا!
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند،جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک او احتیاج دارد!
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را نیز برای کمک با خود بیاورد!
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری هم در بین شما هست؟!!
افراد حاضر در مسجد یا دیدن چاقوی خونی وحشت زده همه نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند!
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: ای نامسلمانان! چرا به من نگاه میکنید!!! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود!!!

ازدواج با ثروتمندان!

می‌گویند که یک دختر خانم زیبا نامه‌ای خطاب به رییس شرکت آمریکایی جی.پی.مورگان به مضمون زیر نوشت:
 
می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم. من 25‌سال دارم و بسیار زیبا، باسلیقه و خوش‌اندام هستم. آرزو دارم با مردی با درآمد ‌سالانه 500‌هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم. شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست، اما حتی درآمد‌ سالانه یک‌میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد، چه برسد به 500‌هزار دلار! خواست من چندان زیاد نیست. می‌خواستم بدانم در شرکت شما، کسی یا کسانی با درآمد‌ سالانه 500‌هزار دلار وجود دارد که مجرد باشند؟ آیا شما خودتان ازدواج کرده‌اید؟ سوال من این است که چه کنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج کنم؟ چند سوال ساده دارم: پاتوق جوانان مجرد کجاست؟ چه گروه سنی از مردان به کار من می‌آیند؟ چرا بیشتر زنان افراد ثروتمند، از نظر ظاهری متوسط هستند؟ معیارهای شما برای انتخاب همسر کدامند؟ 
امضا، دخترخانم زیبا

و جواب مدیر شرکت مورگان به این نامه، متنی با مضمون زیر بود:
 
نامه شما را با شوق فراوان خواندم. در نظر داشته باشید که دختران زیادی هستند که سوالاتی مشابه شما دارند. اجازه دهید در مقام یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای، موقعیت شما را تجزیه و تحلیل کنم. درآمد‌ سالانه من بیش از 500‌هزار دلار است که با شرط شما همخوانی دارد، اما خدا کند کسی فکر نکند که اکنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف می‌کنم. از دید یک تاجر و سرمایه‌گذار، ازدواج با شما اشتباه محض است، دلیل آن هم خیلی ساده است: آنچه شما در سر دارید، مبادله منصفانه «زیبایی» با «پول» است اما اشکال کار درست در همین جاست؛ زیبایی شما رفته‌رفته محو می‌شود اما پول و سرمایه من، در حالت عادی بعید است بر باد رود. در حقیقت، درآمد من‌ سال به‌ سال بالاتر خواهد رفت اما زیبایی شما نه. از نظر علم اقتصاد، من یک «سرمایه رو به رشد» هستم اما شما یک «سرمایه رو به زوال.»
به زبان بازار و وال‌استریت، هر تجارتی «موقعیتی» دارد. ازدواج با شما هم، چنین موقعیتی خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت کند عاقلانه آن است که آن را نگه نداشت و در اولین فرصت به دیگری واگذار کرد و اینچنین است در مورد ازدواج فردی مانند من با فردی مانند شما. بنابراین هر آدمی با درآمد ‌سالانه 500‌هزار دلار نادان نیست که با شما ازدواج کند. به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار می‌گذاریم اما ازدواج نه. اما اگر شما کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود (می‌توانید کالاهایی مثل شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری و... را در نظر بگیرید) آنوقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی‌هایی با مشخصات شما باشم. در هر حال به شما پیشنهاد می‌کنم که قید ازدواج با آدم‌های ثروتمند را بزنید و به جای آن، خودتان تلاش کنید تا با داشتن درآمد ‌سالانه 500‌هزار دلار، به فردی ثروتمند تبدیل شوید. این طوری، شانس شما بیشتر خواهد بود تا آنکه یک پولدار احمق پیدا کنید. امیدوارم این پاسخ کمک‌تان کند. 
امضا، رییس شرکت جی.پی‌. مورگان

خود پرست

فردي مسلمان يک همسايه کافر داشت هر روز و هر شب با صداي بلند همسايه کافر رو لعن و نفرين مي کرد

خدايا ! جان اين همسايه کافر من را بگير.مرگش را نزديک کن

(طوري که مرد کافر مي شنيد)

زمان گذشت و مسلمان بيمار شد. ديگر نمي توانست غذا درست کند ولي در کمال تعجب غذايش سر موقع در خانه اش ظاهر مي شد.

مسلمان سر نماز مي گفت خدايا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردي و غذاي من را در خانه ام ظاهر مي کني و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ...!

روزي از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،ديد اين همسايه کافرِ است که غذا براش مي آورد.

از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز مي گفت : خدايا ممنونم که اين مرتيکه شيطان رو وسيله کردي که براي من غذا بياورد. من تازه حکمت تو را فهميدم که چرا جانش را نگرفتي!!!

یک نطرسنجی از مردم دنیا!

در یک نطرسنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد.
سوال: "نظر خودتان را راجع به راه‌حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟"
کسی جوابی نداد چون:
در آفریقا کسی نمی‌دانست غذا یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی‌دانست نظر یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی‌دانست صادقانه یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی‌دانست کمبود یعنی چه؟
در آمریکا کسی نمی‌دانست سایر کشورها یعنی چه؟

دانشجوی حاضر جواب

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ. ﻭﻟﯽ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﻭﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ. 

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ: ﮔﺎﻭﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ.

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﻠﻪ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﻢ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻡ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺸﯿﻨﻢ! 

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍً ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺑﺰﻧﻪ ﺩﻫﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺳﺮﻭﯾﺲ ﮐﻨﻪ! ﺳﺮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺭﻗﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺗﺼﺤﯿﺢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻮ ﭘﺎﺱ ﮐﻨﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺶ ﻣﯿﮕﻪ: ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻢ ﺍﮔﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺪﯼ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﻡ. ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻨﻪ: ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻣﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ 

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﺮ ﭘﻮﻝ! 

ﺍﺳﺘﺎﺩ: ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﻟﻪ!

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ: ﺑﻠﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ! ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﻭﺭﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ!

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻪ " ﮔﺎﻭ " ﻭ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ. ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﯿﺮﺭﻭﻥ ﻭﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ: ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﻦ ﺍﻣﻀﺎﺗﻮﻧﻮ ﺯﺩﯾﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﺮﻩ ﻣﻨﻮ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ ﺭﻓﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ!

تقلید

کلاغ و خرسی سوار هواپیما بودند. کلاغ سفارش چایی می‌دهد. چای را که می‌آورند، مقداری از آن را  می‌خورد و بقیه‌اش را به مهماندار می‌پاشد.
مهماندار می‌گوید: چرا این کار را کردی؟
کلاغ می‌گوید: دلم خواست. پُررو بازی است دیگر! پُررو بازی!
چند دقیقه می‌گذرد و کلاغ سفارش نوشیدنی دیگری می‌دهد. باز مقداری از آن را می‌خورد و بقیه‌اش را به مهماندار می‌پاشد.
مهماندار می‌گوید: چرا این کار را کردی؟
کلاغ باز هم می‌گوید: دلم خواست. پررو بازی است دیگر! پررو بازی!
بعد از چند دقیقه کلاغ چرتش می‌گیرد. خرس که این را می‌بیند به سرش می‌زند که او هم کمی تفریح کند.
مهماندار را صدا می‌کند و می‌گوید یک قهوه برایش بیاورند. قهوه را که می‌آورند، مقداری از آن را می‌خورد و بقیه‌اش را به مهماندار می‌پاشد.
مهماندار می‌گوید: چرا این کار را کردی؟
خرس می‌گوید: دلم خواست. پُررو بازی است دیگر! پُررو بازی!
این را که می‌گوید، ناگهان همه مهماندارها می‌ریزند و او را کشان کشان تا دم در هواپیما می‌برند کهبندازنش بیرون. خرس که این را می‌بیند شروع به داد و فریاد می‌کند.
کلاغ که بیدار شده بود، به او می‌گوید: آخر خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پُررو بازی دربیاری!!!!


قبل از تقلید از دیگران، منابع، دانش، توانایی و نقاط قوت و ضعف خود را به دقت ارزیابی کنید.

سور ملا نصرالدین

در نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می‌آمد و فوق العاده سرد می‌شد. دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آن که از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می‌دهیم وگرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا قبول کرد. شب به آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید. گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی. ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود. گفتند: ملا، انگار ناهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی‌آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده و دو متر پایین‌تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده. گفتند: ملا این شمع کوچک نمی‌تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می‌توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!!!

بچه ی بازیگوش

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».

قمار باز!

مامور اداره ماليات آمريکا تصميم ميگرد تا پدر بزرگ پيری را حسابرسی کند و اورا با فرستادن احضاريه ای به اداره ماليات فرامی خواند. حسابرس اداره ماليات تعجب میکند هنگامی که می بيند پدربزرگ همراه وکيلش به اداره آمدند. حسابرس می گويد: «خوب آقا؛ شما زندگی بسيار لوکس وفوق العاده ای داريد ولی شغل تمام وقتی نداريد، البته این می تواند گويای اين باشد که شما   ازراه قمار اين پولهارا بدست می آوريد ولی من مطمئن نيستم اداره ماليات اين موضوع را قبول کند.

پدربزرگ پاسخ میدهد : من قمارباز ماهری هستم آيا حاضرید آنرا با يک نمايش کوچک ثابت کنم؟

حسابرس فکری میکندوپاسخ میدهد اشکالی ندارد.

پدربزرگ میگويد، با شما هزار دلار شرط میبندم که چشم خودم را گاز بگيرم. حسابرس يک لحظه فکر میکند و میپذیرد.  پدربزرگ چشم شيشه ای خودرا در می آوردو آنرا گاز میگيرد. حسابرس چانه اش از شگفتی می افتد.

پدربزرگ می گويد، حالا با شما شرط دوهزار دلار میبندم که می توانم چشم ديگرم را هم گاز بگيرم. حالا که حسابرس میداند پدر بزرگ نمی تواند از هردوچشم نابينا باشد فوری شرط را می پذيرد. پدربزرگ دندان های مصنوعی اش را درمی آورد و چشم بينای ديگرش را گاز میگيرد. حسابرس همانطور که در شگفتی بود بسيار ناراحت است که سه هزار دلار به اين مرد باخته است و وکيل اين آقا هم شاهد ماجرا است، حسابرس در این زمان بسيار ناراحت و عصبی است.

پدربزرگ می گويد میخواهی بی حساب بشويم؟ سه هزار دلار باشما شرط میبندم که اين سوی ميز شما بايستم و از اينجا به آن سبد آشغال آن سوی میز ادرار کنم بدون اينکه قطره ای بیرون بريزد. حسابرس که دوبار سوخته  بسيار محتاط است و با دقت نگاه ميکند و مطمئن میشود که امکان ندارد اين پيرمرد بتواند چنين هنری را از خود نشان بدهد بنابراين می پذيرد. پدربزرگ در کنار ميز تحرير می ايستد وشروع میکند ولی هرچه میکوشد نمی تواند ادرار را به سبد آشغال برساند وبنابراين تمام ميز حسابرس را حسابی آلوده وخیس میکند.

حسابرس از خوشحالی در پوست نمیگنجد وباخود میگويد باخت را جبران کردم!

ولی وکيل پدربزرگ را میبيند که سرش را ميان دستهايش گرفته است، میپرسد شما حالتان خوب است؟ وکيل پاسخ میدهد: نه واقعا نه! امروز صبح هنگاميکه پدربزرگ به من گفت به منظور حسابرسی احضاريه دريافت داشته بامن 25 هزار دلار شرط بست که به اينجا بيايد و به سرتاسر ميزتحرير شما ادرار کند و با اين کارش شما بسيار هم خوشحال خواهيدشد!!