هشت درس خوب بندگی

شیخی از شاگردش پرسید: چند وقت است که در ملازمت من هستی؟
شاگرد جواب داد: حدودا سی و سه سال.

شیخ گفت: در این مدت از من چه آموختی؟
شاگرد: هشت مسئله.

شیخ گفت: إنا لله وإنا إليه راجعون! مدت زیادی از عمر من با تو گذشت و فقط هشت چیز از من آموختی‌!؟

شاگرد: ای استاد، نمی خواهم دروغ بگویم و فقط همین هشت مسئله را آموخته ام.
استاد: پس بگو تا بشنوم.

شاگرد:

اول

به خلق نگریستم دیدم هر کس محبوبی را دوست دارد و هنگامی که به قبر رفت محبوبش او را ترک نمود.

پس نیکی ها را محبوب خود قرار دادم تا در هنگام ورودم به قبر همراه من باشد.


دوم

به کلام خدا اندیشیدم؛
" وأما من خاف مقام ربه ونهى النفس عن الهوى/ فإن الجنة هي المأوى": و اما كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد و نفس خود را از هوس باز داشت، بی گمان بهشت جايگاه اوست. نازعات: ۴۰

پس با نفس خویش به پیکار برخاستم تا این که بر طاعت خدا ثابت گشتم.


سوم
به این مردم نگاه کردم و دیدم هر کس شئ گران بهایی همراه خویش دارد و با جانش از آن محافظت می کند پس قول خداوند را به یاد آوردم :

" ما عندكم ينفذ و ما عند الله باق ". نحل: ۹۶
آنچه پيش شماست، تمام می شود و آنچه پيش خداست، پايدار است.

پس هر گاه شیء گران بهایی به دست آودم، آن را به پیشگاه خدا تقدیم کردم تا خدا حافظ آن باشد.


چهارم
خلق را مشاهده کردم و دیدم هر کس به مال و نسب و مقامش افتخار می کند. سپس این آیه را خواندم :
" إن أكرمكم عند الله أتقاكم ". حجرات: ۱۳
در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.

پس به تقوای خویش افزودم تا این که نزد خدا ارجمند باشم.


پنجم
خلق را دیدم که هر کس طعنه به دیگری می زند و همدیگر را لعن و نفرین می کنند. و ریشه ی همه ی این ها حسد است سپس قول خداوند را تلاوت کردم:

" نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحياة الدنيا ". زخرف: ۳۲
ما [وسايل] معاش آنان را در زندگى دنيا ميانشان تقسيم كرده ايم.

پس حسادت را ترک کردم و از مردم پرهیز کردم و دانستم روزی و فضل به دست خداست و بدان راضی گشتم.

 

ششم
خلق را دیدم که با یکدیگر دشمنی دارند و بر همدیگر ظلم روا می دارند و به جنگ با یکدیگر می پردازند. آن گاه این فرمایش خدا را خواندم :
" إن الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا ". فاطر: ۶
همانا شیطان دشمن شماست پس او را دشمن گیرید.

پس دشمنی با مردم را کنار گذاشتم و به دشمنی با شیطان پرداختم


هفتم
به مخلوقات نگریستم پس دیدم هر کدام در طلب روزی به هر دری می زند و گاه دست به مال حرام نیز می زند و خود را ذلیل نموده است.

و خداوند فرموده :
" وما من دابة في الأرض إلا على الله رزقها ". هود: ۶
و هيچ جنبنده اى در زمين نيست مگر [اين كه] روزی اش بر عهده ی خداست.

پس دانستم من نیز یکی از این جنبنده هایم و بدانچه که خداوند برای من مقرر کرده است، راضی گشتم.


هشتم
خلق را دیدم که هر کدام بر مخلوقی مانند خودشان توکل می کنند؛ این به مال و دیگری نان و دگران به صحت و مقام.
و باز این قول خداوند را خواندم:
" ومن يتوكل على الله فهو حسبه ". طلاق: ۳
و هر كس بر خدا توکل كند، او براى وى بس است.

پس توکل بر مخلوقات را کنار گذاشتم و بر توکل به خدا همت گماشتم.

چه میخواهی!؟

بایزيد بسطامي را پرسيدند:
اگر در روز رستاخيز خداوند بگويد چه آورده اي؛
چه خواهي گفت؟
بايزيد فرمود:
وقتي فقيري بر کريمي وارد ميشود,
به او نميگويند چه آورده اي.
بلکه ميگويند چه ميخواهي


زندگى يک پاداش است, نه يک مکافات.
فرصتى است کوتاه تا ببالى ,بيابى , بدانى , بينديشى , بفهمى , وزيبا بنگرى ,ودر نهايت در خاطره ها بمانی

دزد نان

درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احظار کردند. پیرمردبه اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد: خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم.
قاضی گفت: تو خودت می‌دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری، به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم.
درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد تا به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود. سپس ایستاد و به حاضرین درجلسه گفت:
همه شمامحکوم هستید و باید هرکدام ده دلار جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیر مجبور می‌شود تکه ای نان دزدی کند!
درآن جلسه دادگاه ۴٨٠دلار جمع شدوقاضی آن را به پیرمردبخشید.
امام علی(ع) میفرمایند:
اگر در شهر مسلمانان فقیری دیدی، بدان که ثروتمندان آن شهر مال او را می دزدند!

مور و مورچه

مورچه‌اي كوچك ديد كه قلمي روي كاغذ حركت مي‌كند و نقش‌هاي زيبا رسم مي‌كند. به مور ديگري گفت اين قلم نقش‌هاي زيبا و عجيبي رسم مي‌كند. نقش‌هايي كه مانند گل ياسمن و سوسن است. آن مور گفت: اين كار قلم نيست، فاعل اصلي انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا مي‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلي انگشت نيست؛ بلكه بازو است.هنر زيرا انگشت از نيروي بازو كمك مي‌گيرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو مي‌كردند و بحث به بالا و بالاتر كشيده شد. هر مورچة نظر عالمانه‌تري مي‌داد تا اين­كه مسأله به بزرگ مورچگان رسيد. او بسيار دانا و باهوش بود گفت: اين هنر از عالم مادي صورت و ظاهر نيست. اين كار عقل است. تن مادي انسان با آمدن خواب و مرگ بي هوش و بي‌خبر مي‌شود. تن لباس است. اين نقش‌ها را عقل آن مرد رسم مي‌كند.
مولوي در ادامه ی داستان مي‌گويد: آن مورچة عاقل هم، حقيقت را نمي‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا يك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همين عقل زيرك بزرگ، ناداني‌ها و خطاهاي دردناكي انجام مي‌دهد.

سه سوال مهم

لئو تولستوی در یکی از داستان‌های کوتاهش به نام "سه سوال" داستان پادشاهی را بیان می‌کند که مطمئن است در صورتی که جواب به این سه سوال را بداند هرگز در انجام دادن کاری شکست نمی‌خورد: "چه زمانی بهترین زمان برای عمل کردن است؟"، با چه افرادی باید ارتباط برقرار کرد و به سخنان چه کسی باید گوش سپرد؟"، و "چه کاری مهم‌ترین کار برای انجام دادن است؟"

به این ترتیب، او اعلام کرد به شیوه‌ای سخاوتمندانه به افرادی که پاسخ به این سوال را به او بدهند پاداش می‌دهد. خردمندان بسیاری نزد پادشاه آمدند و پاسخ‌‌های متفاوتی بیان کردند اما پادشاه با پاسخ هیچ یک از این افراد قانع نشد. او همچنان مشتاقانه دوست داشت پاسخ این سه سوال را بداند. بنابراین تصمیم گرفت با انسانی فرزانه مشورت کند که آوازه دانش و خرد او در کل ناحیه پیچیده بود. پیرمرد فرزانه فقط با مردم عادی صحبت می‌کرد، بنابراین پادشاه لباس‌هایی ساده پوشید، در میان راه از محافظانش جدا شد، از اسب پایین آمد و تنها برای دیدن آن پیرمرد حرکت کرد. وقتی پادشاه با آن ظاهر ساده پیر فرزانه را دید، سه سوالش را مطرح کرد. اما پیرمرد به او پاسخ نداد. پادشاه پی برد که پیرمرد فرزانه اندامی لاغر و نحیف دارد. پیرمرد در آن لحظه زمین را برای کاشتن گُل آماده می‌کرد، بنابراین پادشاه مسئولیت این کار را به عهده گرفت و ساعتها به بیل زدن مشغول شد. وقتی پادشاه دوباره سوال‌هایش را مطرح کرد، پیرمرد فرزانه ناگهان مردی را دید که از میان درختان بیرون آمد. این مرد دستانش را روی زخمی آغشته به خون در ناحیه شکمش نگه داشته بود.

پادشاه و پیرمرد فرزانه این مرد زخمی را به داخل خانه بردند و از او پرستاری کردند. صبح روز بعد، مرد زخمی از پادشاه خواست تا او را ببخشد؛ حتی با وجود اینکه پادشاه مطمئن بود هرگز در گذشته این مرد را ندیده است. مرد زخمی ماجرا چنین توضیح داد: شما مرا نمی‌شناسید؛ اما من به خوبی شما را می‌شناسم. من یکی از دشمنانتان هستم و سوگند خورده‌ام از شما انتقام بگیرم زیرا شما برادرم را اعدام کرده و دارایی‌ او را ضبط کردید. تصمیم گرفتم که در مسیر بازگشتتان شما را بکشم. اما یک روز گذشت و شما بازنگشتید. بنابراین، من از پناهگاهم بیرون آمدم تا شما را بیابم؛ اما به صورت اتفاقی با محافظانتان روبه‌رو شدم. آن‌ها مرا شناختند و زخمی‌ام کردند. من از دست آن‌ها فرار کردم؛ اما اگر شما زخم مرا پانسمان نمی‌کردید، از شدت خونریزی می‌مردم. من آرزو داشتم شما را بکشم، اما شما زندگی مرا نجات دادید. اکنون اگر زنده بمانم و اگر شما بخواهید، همچون وفادارترین افرادتان به شما خدمت خواهم کرد. همچنین خدمت کردن به شما را به فرزندانم نیز توصیه می‌کنم. مرا عفو کنید.

پادشاه علاوه بر بخشیدن این مرد به او گفت خدمتکاران و پزشک ویژه‌اش را می‌فرستد تا به وضعیت او رسیدگی کنند. همچنین به مرد زخمی قول داد همه دارایی‌های برادرش را به او بازگرداند.

در آن لحظه، پادشاه بیرون رفت و پیرمرد فرزانه را دید که بذر گل‌ها را در زمینی می‌کاشت که پادشاه روز قبل آن را بیل زده بود. او تصمیم گرفت برای آخرین بار سوال‌هایش را با پیرمرد فرزانه مطرح کند. وقتی پیرمرد به او گفت که سوال‌هایش پیش از این پاسخ داده شده‌اند، پادشاه بسیار تعجب کرد و پرسید: چگونه به این سوال‌ها پاسخ داده شده؟ منظورت چیست؟

پیرمرد فرزانه پاسخ داد: متوجه نشدی؟ سپس در ادامه چنین گفت: اگر دیروز در مورد لاغر و ضعیف بودنم با من همدردی نمی‌کردی و زمین را برای کاشتن گل‌ها آماده نمی‌کردی و اگر مسیر خودت را ادامه می‌دادی، آن مرد به تو حمله می‌کرد و تو پشیمان می‌شدی که چرا نزد من نماندی. به این ترتیب، مهم‌ترین زمان، به راستی زمانی بود که تو  به من کمک می‌کردی و به بیل زدن مشغول بودی. مهم‌ترین انسان برای تو در آن زمان من بودم و مهربانی کردن نسبت به من نیز مهم‌ترین کار تو در آن زمان محسوب می‌شد. پس از آن وقتی مرد زخمی به سوی ما آمد، مهم‌ترین زمان به راستی همان زمانی بود که تو از او پرستاری می‌کردی زیرا اگر زخم او را پانسمان نمی‌کردی، او می‌مرد، بی‌آنکه رابطه‌ای دوستانه بین شما برقرار شود. به این ترتیب، مرد زخمی در آن زمان مهم‌ترین انسان برای تو بود و پرستاری کردن از او نیز در آن زمان مهم‌ترین کار برای تو محسوب می‌شد. پس این نکته را به یاد داشته باش: فقط یک زمان است که مهم‌ترین زمان است و آن زمان حال است زیرا ما فقط در این زمان می‌توانیم اقدامی انجام دهیم. مهم‌ترین انسان در هر زمان همان کسی است که در کنارش هستی زیرا هیچ کس نمی‌داند آیا فرصت دارد با انسانی دیگر دیدار کند یا خیر. مهم‌ترین کار نیز این است که در هر زمان مهربان باشی و کارهای نیک انجام دهی زیرا انسان برای انجام دادن کارهای نیک آفریده شده است. 

نشانه بهشت و جهنم

عارفی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجو به هم خورد: پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده! عارف به او نگاهی کرد و لبخندی زد. جنگجو از این که می‌دید عارف بی‌توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می‌زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن او را بزند.

عارف به آرامی گفت: خشم تو نشانه‌ای از جهنم است. 

مرد با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره پیر عارف انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه عارف گفت: این هم نشانه بهشت.

داستان های قدیمی

از یوسف اسباط پرسیدند: غایت تواضع چیست؟ گفت: آنکه از خانه بیرون آیی و هر که را ببینی، چنان دانی که بهتر از توست.
 
فقیری به در خانه بخیلی آمد و گفت: شنیده‌ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کرده‌ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده. بخیل گفت: من نذر کوران کرده‌ام. فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می‌بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی‌آمدم.
 
از عارفی پرسیدند: به چه توان شناخت که خدای از ما راضی است یا نه؟
گفت: اگر تو از او راضی باشی، نشان آن است که او نیز از تو راضی است. 

زندگی زیبا

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است

تقويمش پرشده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد

داد زد و بد و بيراه گفت

خدا سكوت كرد

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت

خدا سكوت كرد

آسمان و زمين را به هم ريخت

خدا سكوت كرد

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد

خدا سكوت كرد

كفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سكوت كرد

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد

خدا سكوتش را شكست و گفت:

عزيزم، اما يكروز ديگرهم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جاروجنجال ازدست دادی، تنها يك روزديگرباقیست، بيا ولااقل اين يك روزرا زندگی كن

لابلاي هق هقش گفت:

اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟

خدا گفت:

آنكس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد

آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:

حالا برو و يک روز زندگی كن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لابلای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت:

وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذاراين مشت زندگی را مصرف كنم

آنوقت شروع به دويدن كرد

زندگی را به سر و رويش پاشيد

زندگی را نوشيد

و زندگی را بوييد

چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود

مي تواند بال بزند

می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد

می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد

زمينی را مالك نشد

مقامی را به دست نياورد

اما ...

اما در همان يك روز

دست بر پوست درختی كشيد

روی چمن خوابيد

كفش دوزدكی را تماشا كرد

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند سلام كرد

و برای آنها كه دوستش نداشتند، از ته دل دعا كرد

او در همان يك روز آشتی كرد

و خنديد و سبك شد

لذت برد

و سرشار شد و بخشيد

عاشق شد وعبور كرد و تمام شد

او همان يك روز زندگی كرد

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست

زندگی انسان دارای طول،عرض وارتفاع است

اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم،

اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است

امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد؟

دعا!

زن کشاورزي بيمار شد، کشاورز به سراغ يک راهب بودايي رفت و از او خواست براي همسرش دعا کند.
راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بيماران را شفا بخشد.
ناگهان کشاورز دعاي او را قطع کرد و گفت:
"صبر کنيد! از شما خواستم براي همسرم دعا کنيد و شما داريد براي همه بيماران دعا مي کنيد!"
راهب گفت: من دارم براي همسرت دعا مي کنم
کشاورز گفت: اما براي همه دعا کرديد 
با اين دعا، ممکن است حال همسايه ام که مريض است، خوب بشود و من اصلاً از او خوشم نمي آيد.

راهب گفت: تو چيزي از درمان نمي داني، وقتي براي همه دعا مي کنم دعاهاي خودم را با دعاهاي هزاران نفر ديگري که همين الان براي بيماران خود دعا مي کنند، متحد مي کنم، وقتي اين دعاها با هم متحد شوند، چنان نيرويي مي يابند که تا درگاه خدا مي رسند و سود آن نصيب همگان مي شود.
دعا هاي جدا جدا و منفرد ، نيروي چنداني ندارد و به جايي نمي رسد!

خداوند از انسان چه می خواهد؟

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.

در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند!

استاد پرسید: برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟

شاگرد گفت: برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!

استاد گفت: سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟

شاگرد گفت: با کمال میل؛ استاد.

استاد گفت: اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟

شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .

استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟

شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!

استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!

شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!

استاد گفت : پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!

همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.

تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی

تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .

خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!

او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد

« نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را!!!»

ارزش ها

می گویند: روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.
شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:
آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد،
شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد
اما همین که وارد آنجا شد
مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. 
آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید. 
در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:
"ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به
محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است."
آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.
مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید،
اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!"
سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.
زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.
در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:
"ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند."
رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است."
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.

آنگاه مولوی از شمس پرسید: 
برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟

شمس گفت: 
برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، 
تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی،
در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و
آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.
این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.
پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

(کتاب ملاصدرا.تالیف هانری کوربن.ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری) با اندکی دخل و تصرف

چشم یعقوب!

یکی پرسید از آن گمگشته فرزند
که ای روشن روان پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی
چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفت احوال ما برق جهان است
دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلی نشینم
گهی بر پشت پای خود نبینم
اگر درویش در حالی ماندی
سر و دست از دو عالم برفشاندی

سعدی