داستان کوهنورد

داستان درباره كوهنوردی است كه می‌خواست بلندترین قله را فتح كند. بالاخره بعد از سالها آماده‌سازی خود، تصمیم گرفت ماجراجویی اش را آغاز كند. اما از آنجایی كه آوازه فتح قله را فقط برای خود می‌خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله كرد اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینكه هوا تاریك شد. همه جا تاریك بود. ماه و ستاره‌ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی‌دید. در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت كه پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطه‌های سیاهی می‌دید و به طرز وحشتناكی حس می‌كرد جاذبه زمین او در خود فرو می‌برد. در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب و بد زندگی به ذهن او هجوم می‌آوردند. ناگهان درست در لحظه‌ای كه مرگ خود را نزدیك می‌دید حس كرد طنابی که به دور كمرش بسته شده او را به شدت می‌كشد. میان آسمان و زمین معلق بود. فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینكه فریاد بزند: "خدایا كمكم كن".
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی.
خدایا نجاتم بده.
آیا یقین داری كه می‌توانم تو را نجات دهم؟
بله باور دارم كه می‌توانی.
پس طنابی را كه به كمرت بسته شده قطع كن!!!
لحظه‌ای در سكوت سپری شد و كوهنورد تصمیم گرفت طناب را به شدت بچسبد!
فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند جسد یخ زده كوهنوردی پیدا شده در حالی كه از طنابی آویزان بوده و دستهایش محكم طناب را چسبیده بودند و فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین!

زندگی به تناسب شهامت و ایمان آدمی گسترش یا فروکش می‌یابد. آنین نین

یک نطرسنجی از مردم دنیا!

در یک نطرسنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد.
سوال: "نظر خودتان را راجع به راه‌حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟"
کسی جوابی نداد چون:
در آفریقا کسی نمی‌دانست غذا یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی‌دانست نظر یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی‌دانست صادقانه یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی‌دانست کمبود یعنی چه؟
در آمریکا کسی نمی‌دانست سایر کشورها یعنی چه؟

عشق در جهنم

شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق ومحبت پشت سر گذاشته بود و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشتمی رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هرکس به آنجا برسد می تواند وارد شود .آن شخص وارد شد و آنجا ماند.چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند..به درد و دلشان می رسد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند..یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارهانیست!!!بیایید و این مرد را پس بگیریدوقتی راوی قصه اش راتمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:"با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی ...خودشیطان تو را به بهشت بازگرداند"

پائولو کوئیلو

سه سوال مهم

لئو تولستوی در یکی از داستان‌های کوتاهش به نام "سه سوال" داستان پادشاهی را بیان می‌کند که مطمئن است در صورتی که جواب به این سه سوال را بداند هرگز در انجام دادن کاری شکست نمی‌خورد: "چه زمانی بهترین زمان برای عمل کردن است؟"، با چه افرادی باید ارتباط برقرار کرد و به سخنان چه کسی باید گوش سپرد؟"، و "چه کاری مهم‌ترین کار برای انجام دادن است؟"

به این ترتیب، او اعلام کرد به شیوه‌ای سخاوتمندانه به افرادی که پاسخ به این سوال را به او بدهند پاداش می‌دهد. خردمندان بسیاری نزد پادشاه آمدند و پاسخ‌‌های متفاوتی بیان کردند اما پادشاه با پاسخ هیچ یک از این افراد قانع نشد. او همچنان مشتاقانه دوست داشت پاسخ این سه سوال را بداند. بنابراین تصمیم گرفت با انسانی فرزانه مشورت کند که آوازه دانش و خرد او در کل ناحیه پیچیده بود. پیرمرد فرزانه فقط با مردم عادی صحبت می‌کرد، بنابراین پادشاه لباس‌هایی ساده پوشید، در میان راه از محافظانش جدا شد، از اسب پایین آمد و تنها برای دیدن آن پیرمرد حرکت کرد. وقتی پادشاه با آن ظاهر ساده پیر فرزانه را دید، سه سوالش را مطرح کرد. اما پیرمرد به او پاسخ نداد. پادشاه پی برد که پیرمرد فرزانه اندامی لاغر و نحیف دارد. پیرمرد در آن لحظه زمین را برای کاشتن گُل آماده می‌کرد، بنابراین پادشاه مسئولیت این کار را به عهده گرفت و ساعتها به بیل زدن مشغول شد. وقتی پادشاه دوباره سوال‌هایش را مطرح کرد، پیرمرد فرزانه ناگهان مردی را دید که از میان درختان بیرون آمد. این مرد دستانش را روی زخمی آغشته به خون در ناحیه شکمش نگه داشته بود.

پادشاه و پیرمرد فرزانه این مرد زخمی را به داخل خانه بردند و از او پرستاری کردند. صبح روز بعد، مرد زخمی از پادشاه خواست تا او را ببخشد؛ حتی با وجود اینکه پادشاه مطمئن بود هرگز در گذشته این مرد را ندیده است. مرد زخمی ماجرا چنین توضیح داد: شما مرا نمی‌شناسید؛ اما من به خوبی شما را می‌شناسم. من یکی از دشمنانتان هستم و سوگند خورده‌ام از شما انتقام بگیرم زیرا شما برادرم را اعدام کرده و دارایی‌ او را ضبط کردید. تصمیم گرفتم که در مسیر بازگشتتان شما را بکشم. اما یک روز گذشت و شما بازنگشتید. بنابراین، من از پناهگاهم بیرون آمدم تا شما را بیابم؛ اما به صورت اتفاقی با محافظانتان روبه‌رو شدم. آن‌ها مرا شناختند و زخمی‌ام کردند. من از دست آن‌ها فرار کردم؛ اما اگر شما زخم مرا پانسمان نمی‌کردید، از شدت خونریزی می‌مردم. من آرزو داشتم شما را بکشم، اما شما زندگی مرا نجات دادید. اکنون اگر زنده بمانم و اگر شما بخواهید، همچون وفادارترین افرادتان به شما خدمت خواهم کرد. همچنین خدمت کردن به شما را به فرزندانم نیز توصیه می‌کنم. مرا عفو کنید.

پادشاه علاوه بر بخشیدن این مرد به او گفت خدمتکاران و پزشک ویژه‌اش را می‌فرستد تا به وضعیت او رسیدگی کنند. همچنین به مرد زخمی قول داد همه دارایی‌های برادرش را به او بازگرداند.

در آن لحظه، پادشاه بیرون رفت و پیرمرد فرزانه را دید که بذر گل‌ها را در زمینی می‌کاشت که پادشاه روز قبل آن را بیل زده بود. او تصمیم گرفت برای آخرین بار سوال‌هایش را با پیرمرد فرزانه مطرح کند. وقتی پیرمرد به او گفت که سوال‌هایش پیش از این پاسخ داده شده‌اند، پادشاه بسیار تعجب کرد و پرسید: چگونه به این سوال‌ها پاسخ داده شده؟ منظورت چیست؟

پیرمرد فرزانه پاسخ داد: متوجه نشدی؟ سپس در ادامه چنین گفت: اگر دیروز در مورد لاغر و ضعیف بودنم با من همدردی نمی‌کردی و زمین را برای کاشتن گل‌ها آماده نمی‌کردی و اگر مسیر خودت را ادامه می‌دادی، آن مرد به تو حمله می‌کرد و تو پشیمان می‌شدی که چرا نزد من نماندی. به این ترتیب، مهم‌ترین زمان، به راستی زمانی بود که تو  به من کمک می‌کردی و به بیل زدن مشغول بودی. مهم‌ترین انسان برای تو در آن زمان من بودم و مهربانی کردن نسبت به من نیز مهم‌ترین کار تو در آن زمان محسوب می‌شد. پس از آن وقتی مرد زخمی به سوی ما آمد، مهم‌ترین زمان به راستی همان زمانی بود که تو از او پرستاری می‌کردی زیرا اگر زخم او را پانسمان نمی‌کردی، او می‌مرد، بی‌آنکه رابطه‌ای دوستانه بین شما برقرار شود. به این ترتیب، مرد زخمی در آن زمان مهم‌ترین انسان برای تو بود و پرستاری کردن از او نیز در آن زمان مهم‌ترین کار برای تو محسوب می‌شد. پس این نکته را به یاد داشته باش: فقط یک زمان است که مهم‌ترین زمان است و آن زمان حال است زیرا ما فقط در این زمان می‌توانیم اقدامی انجام دهیم. مهم‌ترین انسان در هر زمان همان کسی است که در کنارش هستی زیرا هیچ کس نمی‌داند آیا فرصت دارد با انسانی دیگر دیدار کند یا خیر. مهم‌ترین کار نیز این است که در هر زمان مهربان باشی و کارهای نیک انجام دهی زیرا انسان برای انجام دادن کارهای نیک آفریده شده است. 

دیوار صداقت

در چین قدیم٬ مردم خواهان امنیت در برابر هجوم قبایل نواحی شمالی بودند٬ به همین دلیل دیوار بزرگی ساختند. دیوار به قدری بلند بود که آنها باورشان شده بود هیچ کس نمی‌تواند از آن رد شود و آن قدر قطور بود که گمان می‌کردند هیچ چیز نمی‌تواند آن را فرو بریزد.
آنان سر زندگی‌شان بازگشتند تا از امنیت خود لذت ببرند. در طول صد سال اولی که دیوار وجود داشت٬ چین سه بار مورد تهاجم قرار گرفت. قبایل نواحی شمالی یکبار هم نتوانستند دیوار را فرو بریزند یا از روی آن رد شوند٬ اما هر بار به یکی از نگهبانان رشوه می‌دادند و از دروازه‌های شهر رد می‌شدند. چینی‌ها چنان به دیوار سنگی دلخوش بودند که فراموش کرده بودند صداقت را به فرزندانشان بیاموزند.

مقیاس ارزیابی شخصیت واقعی هر فرد، کاری است که اگر شخصی متوجه نمی‌شد، انجام می‌داد. تامس ماکیاولی

مقصر کیست؟

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد

و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آن را در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آن را خورد.

او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه به زبان آورد.

فکر می‌کنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: عزیزم دوستت دارم. 

عکس‌العمل کاملاً غیرمنتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال بود. هیچ فایده‌ای در خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. به علاوه اگر او وقت می‌گذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می‌داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد.

مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.


گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف می‌کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می‌شناسیم و فراموش می‌کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم.

در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان‌ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته‌هایتان را گرامی بدارید. غم‌ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دو چندان نکنید.

اگر هر کسی می‌توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می‌داشت.

حسادت‌ها، رشک‌ها و بی میلی‌ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آن‌چنان هم که شما می‌پندارید حاد نیستند. رابرت برونینگ شاعر انگلیسی می‌گوید: بخشش خوب است و خوب‌تر از آن فراموش کردن بخشش است.

نشانه بهشت و جهنم

عارفی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجو به هم خورد: پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده! عارف به او نگاهی کرد و لبخندی زد. جنگجو از این که می‌دید عارف بی‌توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می‌زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن او را بزند.

عارف به آرامی گفت: خشم تو نشانه‌ای از جهنم است. 

مرد با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره پیر عارف انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه عارف گفت: این هم نشانه بهشت.

داستان های قدیمی

از یوسف اسباط پرسیدند: غایت تواضع چیست؟ گفت: آنکه از خانه بیرون آیی و هر که را ببینی، چنان دانی که بهتر از توست.
 
فقیری به در خانه بخیلی آمد و گفت: شنیده‌ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کرده‌ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده. بخیل گفت: من نذر کوران کرده‌ام. فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می‌بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی‌آمدم.
 
از عارفی پرسیدند: به چه توان شناخت که خدای از ما راضی است یا نه؟
گفت: اگر تو از او راضی باشی، نشان آن است که او نیز از تو راضی است. 

موش و شیر

بود شیری به بیشه‌ای خفته

موشكی كرد خوابش آشفته

آنقَدَر دور شیر بازی كرد

بر سر و دوشش اسب تازی كرد

آنقَدَر گوش شیر گاز گرفت

گه رها كرد و گاه باز گرفت

تا كه از خواب شد شیر بیدار

متغیر ز موش بد رفتار

دست برد و گرفت كله‌ی موش

شد گرفتار موش بازیگوش

خواست تا زیر پنجه له كندش 

به هوا برده بر زمین زندش

گفت: ای موشِ لوس یك قازی

با دم شیر می‌كنی بازی

موش بیچاره در هراس افتاد 

گریه كرد و به التماس افتاد

كه تو شاه وُحوشی و من موش 

موش هیچ است در برابر شاه وحوش

شیر باید به شیر پنجه كند

موش را نیز گربه رنجه كند

تو بزرگی و من خطا كارم

از تو امّید مغفرت دارم

شیر از این لابه رحم حاصل كرد

پنجه وا كرد و موش را ول كرد


* * *


اتفاقاً سه چار روز دگر

شیر را آمد این بلا بر سر

از پی صید گرگ، یك صیاد

در همان حول و حوش دام نهاد

دام صیاد گیر شیر افتاد

عوض گرگ، شیر گیر افتاد

موش تا حال شیر را دریافت

از برای نجات او بشتافت

بندها را جوید با دندان

تا كه در برد شیر از آنجا جان


* * *


این حكایت كه خوشتر از قند است

حاوی چند نكته از پند است

اولاً گر نِیی قوی بازو

با قویتر ز خود ستیز مجو

ثانیاً عفو از خطا خوب است

از بزرگان گذشت مطلوب است

ثالثاً با سپاس باید بود 

قدر نیكی شناس باید بود

رابعاً هر كه نیك یا بد كرد

بد به خود كرد و نیك با خود کرد

خامساً خلق را حقیر مگیر

كه گهی سودها بردی ز حقیر

 

شیر چون موش را رهایی داد 

خود رها شد ز پنجه‌ی صیاد

در جهان موشكِ ضعیفِ حقیر

می‌شود مایه‌ی خلاصی شیر

 

ایرج میرزا

دانشجوی حاضر جواب

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ. ﻭﻟﯽ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﻭﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ. 

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ: ﮔﺎﻭﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ.

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﻠﻪ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﻢ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻡ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺸﯿﻨﻢ! 

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍً ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺑﺰﻧﻪ ﺩﻫﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺳﺮﻭﯾﺲ ﮐﻨﻪ! ﺳﺮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺭﻗﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺗﺼﺤﯿﺢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻮ ﭘﺎﺱ ﮐﻨﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺶ ﻣﯿﮕﻪ: ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻢ ﺍﮔﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺪﯼ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﻡ. ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻨﻪ: ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻣﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ 

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﺮ ﭘﻮﻝ! 

ﺍﺳﺘﺎﺩ: ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﻟﻪ!

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ: ﺑﻠﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ! ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﻭﺭﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ!

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻪ " ﮔﺎﻭ " ﻭ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ. ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﯿﺮﺭﻭﻥ ﻭﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ: ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﻦ ﺍﻣﻀﺎﺗﻮﻧﻮ ﺯﺩﯾﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﺮﻩ ﻣﻨﻮ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ ﺭﻓﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ!

دوست تلفنی

حتی قبل از انکه شماره‌گیری را تمام کنم، به نوعی به دلم برات شده بود که شماره را اشتباهی گرفته ام. تلفن یکی دوبار زنگ زد و کسی گوشی را برداشت.

شماره را اشتباهی گرفته‌اید!

این جمله را مردی با صدای خشک گفت و بیدرنگ گوشی را گذاشت. سردرگم و مبهوت دوباره همان شماره را گرفتم.

گفتم که شماره را اشتباهی گرفته‌اید!

همان صدا این را گفت و صدای گذاشته شدن گوشی به گوشم رسید.

با خود اندیشیدم که این مرد چگونه حدس زده که من شماره را اشتباهی گرفته‌ام.

من در آن زمان در اداره پلیس شهر نیویورک کار می‌کردم. به همین خاطر مثل هر پلیس دیگر کنجکاو و علاقه‌مند به این جور کارها تربیت شده بودم. بنابراین برای بار سوم همان شماره را گرفتم. مرد گوشی را برداشت و گفت:

ببینم بازم شمایید؟

بله بازم منم. اما متعجبم چگونه قبل از آن که من حرفی بزنم تشخیص دادید که من شماره را اشتباهی گرفته‌ام؟

خودت حدس بزن!

مرد این را گفت و گوشی را گذاشت.

در حالی که گوشی تلفن هنوز از میان انگشتانم آویزان بود، مدتی ساکن در جای خود نشستم. باز شماره مرد را گرفتم. او پرسید: هنوز نتوانستی حدس بزنی؟

تنها چیزی که به ذهنم می‌رسه اینه که هیچ وقت کسی به شما تلفن نمی‌زنه.

خوب حدس زدی!

مرد این را گفت و برای چهارمین بار گوشی را گذاشت. در حالی که با خود می‌خندیدم دوباره شماره را گرفتم. او از من پرسید:

حالا دیگه چی می‌خوای؟

هیچی فقط می‌خواستم یه سلامی به شما کرده باشم.

سلام؟ چرا؟

عرض شود حالا که کسی به شما زنگ نمی‌زنه  فکر کردم که شاید من بزنم.

باشه سلام شما کی هستین"؟

بالاخره موفق شده بودم. این بار او بود که کنجکاو شده بود. خودم را معرفی کردم و از او خواستم خودش را معرفی کند.

من آدولف مث هستم. 88 سالمه و در طول 20 سال گذشته کسی به اندازه امروز شماره تلفن منو اشتباهی نگرفته بود! هر دو خندیدیم.

ده دقیقه با هم صحبت کردیم. آدولف هیچ دوست و آشنا و فک و فامیلی نداشت. همه نزدیکان او مرده بودند. در ضمن از صحبت‌هایمان متوجه شدیم هر دو یک وجه مشترک داریم: او 40 سال در اداره پلیس شهر نیویورک به عنوان مسئول آسانسور کار کرده بود. از او پرسیدم که می‌توانم بعدها دوباره به او زنگ بزنم او متعجب از من پرسید:

چرا دوست داری این کار را بکنی؟

به خاطر اینکه شاید بتونیم با هم دوست باشیم. می‌دونید که یه چیزی مثل دوست مکاتبه‌ای.

کمی مکث کرد، سپس با صدایی که دودلی از آن مشهود بود گفت:

اشکالی نداره ..که آدم دوباره یه دوست داشته باشه.

من بعد از ظهر فردای آن روز و روزهای بعد به آدولف زنگ زدم. گفت و شنودهای ما که به تدریج دوستانه‌تر شد، او از خاطرات جنگ‌های جهانی اول و دوم، فاجعه هیندنبرگ و دیگر حوادث تاریخی سخن گفت. او مجذوب این گفت و شنودها شده بود. من شماره تلفن منزل و اداره‌ام را به او دادم تا بتواند با من در تماس باشد. او تقریباً هر روز به من زنگ می‌زد.

این کار من صرفاً یک مهربانی به یک پیرمرد تنها نبود. هم صحبتی با آدولف برای من بسیار مهم بود. چون شکاف بزرگی نیز در زندگی من وجود داشت. من که در  پرورشگاه یتیمان و خانه‌های کودکان بیکس بزرگ شده بودم، از مهر پدری محروم بودم. آدولف رفته رفته نزد من جایگاه یک پدر را پیدا می‌کرد. من با او درباره شغلم و دوره‌های تحصیلی که پس از پایان کار در آن‌ها شرکت می‌کردم صحبت می‌کردم.

کم‌کم آدولف برای من تبدیل به یک مشاور شد.

یک روز عصر آدولف به من گفت که چیزی به هشتاد و نهمین سالگرد تولدش نمانده است. بعد از خرید یک ورق فیبر، کارت تبریکی با جای مخصوص کیک و 89 شمع طراحی کردم. از تمام پلیس‌های محل کارم درخواست کردم که روی آن را امضا کنند. سر آخر تقریباً 100 امضا روی کارت تبریک خودنمایی می‌کرد. می‌دانستم که آدولف با دیدن آن سر از پا نخواهد شناخت.

چهار ماه بود که من و آدولف تلفنی با هم در تماس بودیم. برای همین فکر کردم روز تولد او بهترین فرصت برای دیدن حضوری ماست.

من در مورد ملاقات حضوریمان چیزی به آدولف نگفتم. فقط سوار ماشینم شدم و به طرف نشانی او راندم.

هنگامی که وارد ساختمان شدم، دیدم پستچی در حال جدا کردن نامه‌های ساکنین آپارتمان است.

قلبم از شور و هیجان به شدت می‌تپید. آیا خصوصیات شخصی ما همانی خواهد بود که در تلفن داشتیم؟ پستچی از آن پایین گفت اون جا کسی نیست.

بله‌ای گفتم و احساس حماقت کردم. اگر در باز کردن این مرد مثل جواب دادن تلفن هایش باشد در این صورت این کار ممکن است یک روز تمام طول بکشد.

شما از فک و فامیل‌هاش هستین؟

نه دوستش هستم.

پستچی به آرامی گفت: واقعاً متاسفم. آقای آدولف دیروز فوت کرد.

فوت کرد؟ آدولف؟ لحظه‌ای زبانم بند آمد. سر جای خود ناباورانه میخکوب شدم. سپس از او تشکر کردم و با چشمانی پر از اشک به طرف ماشین به راه افتادم.

از گوشه خیابانی دور می‌زدم که چشمم به یک کلیسا افتاد که روی ان نوشته بود دوست در هر زمانی دوست می‌دارد. و با خود اندیشیدم "به ویژه بعد از مرگ". لحظه‌ای احساس سپاس را در سراپای وجودم ایجاد کرد، چون برخی از حوادث غیرمنتطره و غم‌انگیز زندگی، در غالب اوقات باعث بیداری و هوشیاری هر چه بیشتر ما نسبت به حضور زیبایی‌های زندگیمان می‌شود. در آن لحظه برای نخستین بار احساس کردم که من و آدولف چقدر به هم نزدیک بودیم. برقراری چنین ارتباطی آسان بود، و من می‌دانستم این، کار مرا در برقراری ارتباط بعدی با نزدیک‌ترین دوست آینده‌ام، آسان‌تر خواهد کرد.

آرام آرام حس کردم که گرمایی مطبوع در سراپای وجودم موج می‌زند. صدای غرولند آدولف را می‌شنیدم که فریاد می‌زد: اشتباهی گرفته‌اید! بعد ‌شنیدم از من می‌پرسید که چرا مایل به زنگ زدن دوباره به او هستم.

به صدای بلند با خود گفتم: چون که برایم مهم بودی، آدولف، چون که من دوستت بودم.

کارت باز نشده جشن تولد را روی صندلی عقب ماشین قرار داده و پشت فرمان نشستم. قبل از روشن کردن موتور، از بالای شانه‌ام نگاهی به عقب انداختم و به نجوا گفتم: آدولف، من شماره را اصلاً اشتباهی نگرفته‌ام، من شماره را درست گرفته‌ام، شماره تو را، تو.

جنگینز مایکل برچ

زندگی بدون دوست مرگ بدون شاهد است. ضرب‌المثل اسپانیولی

پاداش برای اختراع بازی شطرنج

«سیسابن» وزیر «شرهام شاه» هندی، پس از اختراع بازی «شطرنج»، به حضور پادشاه رفت و صفحه‌ی شطرنج را با شرح لازم ارائه داد.

 این اختراع در نظر پادشاه فوق العاده جالب و تحسین انگیز جلوه کرد.

 به وزیر گفت: در مقابل این اختراع، هر تقاضایی که داری، باز گو کن که مسلّماً برآورده خواهد شد.

 وزیر گفت: جناب پادشاه! شطرنج 64 خانه دارد. من به ازای خانه اول آن، فقط یک دانه گندم، به ازای خانه دوم، دو برابر آن، یعنی دو دانه گندم، در مقابل خانه سوّم، چهار دانه، برای خانه چهارم؛ هشت دانه و به همین ترتیب تا خانه شصت و چهارم، که آخرین خانه شطرنج است، به من عطا فرما.

 یعنی: «برای هر خانه، دو برابر گندم خانه قبل، گندم می‌خواهم.»

 پادشاه بدون اینکه در این عدد دقّت کند، پوزخندی زد و گفت: «در برابر آن اختراع بزرگ، همّت پَست و توقّع بسیار کمی داری! هم اکنون خواسته‌ات را بر می‌آورم.»

 فوراً دستور داد کیسه گندمی را بیاورند و به او گفت: بردار، بقیه‌اش هم برای خودت باشد!!!

 وزیر گفت: جناب پادشاه! اول حساب کنید. من فقط همان مقدار که گفتم، می‌خواهم، نه بیشتر!!

 حسابگران شمردن گندم را آغاز کردند و برای خانه اوّل، یک گندم و برای خانه دوّم، دو گندم، و برای خانه سوّم؛ چهار گندم و به همین ترتیب شمردن گندمها ادامه یافت، پیش از اینکه حساب، به خانه بیستم برسد کیسه تمام شد.

 کیسه‌های دیگری در مجلس حاضر کردند. اما مقدار گندمی که در مقابل هر خانه‌ی جدید صفحه شطرنج لازم می‌آمد به قدری ناچیز بود که به زودی به این نتیجه رسیدند که اصلاً تمام محصول سرزمین پهناور هندوستان در برابر تقاضای وزیر چیزی نیست!

پس از حساب و کتاب کامل، دریافتند که گندمهای مورد تقاضای وزیر، به تعداد:

 551/709/073/744/446/18//615

 خواهد بود، که این تعداد گندم؛ معادل محصول دو هزار سال گندم تمام جهان خواهد بود!!!

 به این ترتیب «شرهام شاه» خود را نسبت به وزیر مدیون یافت، به دلیل عدم توجه و دقت درباره تقاضای او، و عدم امکان وفا به وعده‌ای که داده بود، جز عذرخواهی راهی نیافت.


راستی! تا بحال فکر کرده‌ایم که چند سال و چند ماه و چند هفته و چند روز و چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه از عمرمان می‌گذرد؟

 آیا تاکنون فکر کرده‌ایم چقدر از این زمان را بیهوده تلف کرده‌ایم؟

آیا تاکنون فکر کرده‌ایم اگر در هر روز، فقط یک دروغ، یک غیبت، یک تهمت و یک ناسزا مرتکب شده باشیم، تعداد گناهان ما چقدر می‌شود؟

بترسیم از صورت مسأله‌ای که آسان می‌نماید، اما با یک ضرب و تقسیم ساده، هوش از سر می‌پراند!

زندگی زیبا

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است

تقويمش پرشده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد

داد زد و بد و بيراه گفت

خدا سكوت كرد

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت

خدا سكوت كرد

آسمان و زمين را به هم ريخت

خدا سكوت كرد

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد

خدا سكوت كرد

كفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سكوت كرد

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد

خدا سكوتش را شكست و گفت:

عزيزم، اما يكروز ديگرهم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جاروجنجال ازدست دادی، تنها يك روزديگرباقیست، بيا ولااقل اين يك روزرا زندگی كن

لابلاي هق هقش گفت:

اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟

خدا گفت:

آنكس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد

آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:

حالا برو و يک روز زندگی كن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لابلای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت:

وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذاراين مشت زندگی را مصرف كنم

آنوقت شروع به دويدن كرد

زندگی را به سر و رويش پاشيد

زندگی را نوشيد

و زندگی را بوييد

چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود

مي تواند بال بزند

می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد

می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد

زمينی را مالك نشد

مقامی را به دست نياورد

اما ...

اما در همان يك روز

دست بر پوست درختی كشيد

روی چمن خوابيد

كفش دوزدكی را تماشا كرد

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند سلام كرد

و برای آنها كه دوستش نداشتند، از ته دل دعا كرد

او در همان يك روز آشتی كرد

و خنديد و سبك شد

لذت برد

و سرشار شد و بخشيد

عاشق شد وعبور كرد و تمام شد

او همان يك روز زندگی كرد

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست

زندگی انسان دارای طول،عرض وارتفاع است

اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم،

اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است

امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد؟

شتاب زندگی

روزی مردی ثروتمند با اتومبیل جدید و گران‌قیمت خود با سرعت زیاد از خیابانی كم رفت و آمد عبور می‌كرد. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان، پسربچه‌ای تکه سنگی به سمت او پرتاب نمود. سنگ به اتومبیل برخورد كرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت، سریع پیاده شد و متوجه شد اتومبیل صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش نمود. پسرك گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده‌رو كه برادر فلجش از روی صندلی چرخ‌دار به زمین افتاده بود، جلب نماید.
پسرك گفت: این‌جا خیابان خـلوتی است و بـه ندرت كسـی از آن عبور می‌كند. برادر بزرگـم از روی صندلی چرخ‌دارش به زمین افتاده و من توان كافی برای بلند كردن او را ندارم و ناچار شدم برای متوقف نمودن شما از این سنگ استفاده كنم. مرد بسیار متأثر شد و از پسر عذرخواهی كرد. برادر پسرك را روی صندلی نشاند، سوار اتومبیل شد و به راهش ادامه داد. در راه با خود می‌اندیشید در زندگی چنان با سرعت حركت نكنیم تا دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما سنگ به طرفمان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه می‌كند و با قلب ما حرف می‌زند. اما گاهی اوقات، زمانی كه وقت شنیدن نداریم، او ممکن است به اجبار، سنگی به سمت ما پرتاب ‌كند. این انتخاب ماست كه به ندای او گوش بسپاریم و یا....
 

خنده وگریه ملائک!

جالب است بدانید پیامبر اکرم(ص) نیز این سوالات را از جبرئیل پرسیده اند؟

ایشان از جبرئیل پرسید آیا ملائکه ،گریه و خنده دارند؟

فرمود: آری، به سه کس از روی تعجب می خندند و بر سه کس از روی ترحم ودلسوزی می گریند.

- از کسی که سراسر روز را به سخنان چرند و پرند و (یا کارهای بیهوده) می گذارند، و چون شب شود نماز عشاء خوانده و باز به بیهودگی خود ادامه می دهد،ملائکه می خندند و می گویند ای بی خبر از صبح تا شب سیر نشدی ،حالا سیر می شوی؟

- دوم :دهقانی که بیل و کلنگ خود را برداشته و به بهانه تعمیر و اصلاح زمین خود،دیوار مشترک (بین خود و شریکش)را می ساید تا به سهم خود بیافزاید،ملائکه می خندند و می گویند،آن زمین به آن پهناور ترا سیر نکرد این مختصر تو را سیر می کند؟

- سوم :از زنی که خودش را از نامحرم در زمانی که زنده بود نمی پوشانید، بعد از مرگش وقتی که او را در قبر می گذارند بدنش را می پوشانند تا کسی حجم و اندامش را نبیند .ملائکه می خندند و می گویند: وقتی که مورد میل و رغبت بود او را نپوشانیدید، حالا که مورد نفرت و انزجار است او را می پوشانید؟

اما گریه ملائکه در سه جا:

اول :بر غریبی که در راه طلب علم ودانش بمیرد

دوم:بر زن و مردسالخورده ای که آرزوی فرزند کنند و خداوند به آنها عطا فرماید و (آنها به این سبب)خوشحال شوند و گویند او در آخر عمر ،به ما خدمت کند و پس از مرگ جنازه ما را تشییع نماید،پس (آن فرزند)در زمان حیات پدر و مادرش از دنیا برود و ملائکه قبل از پدر و مادر بر او بگریند

سوم: بر یتیمی که نیمه شب بیدار شود و گریان سراغ مادر را بگیرد، غافل از اینکه مادرش مرده، وقتی دایه صدای او را می شنود با صدای خشن فریاد زند چرا گریه می کنی؟

وقتی (کودک بینوا) صدای دایه را می شنود بیاد مرگ مادرش می افتد و با نا امیدی ساکت می شود ،پس در چنین جایی است که ملائک (به غربت و بی کسی او) گریه می کنند.

دعا!

زن کشاورزي بيمار شد، کشاورز به سراغ يک راهب بودايي رفت و از او خواست براي همسرش دعا کند.
راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بيماران را شفا بخشد.
ناگهان کشاورز دعاي او را قطع کرد و گفت:
"صبر کنيد! از شما خواستم براي همسرم دعا کنيد و شما داريد براي همه بيماران دعا مي کنيد!"
راهب گفت: من دارم براي همسرت دعا مي کنم
کشاورز گفت: اما براي همه دعا کرديد 
با اين دعا، ممکن است حال همسايه ام که مريض است، خوب بشود و من اصلاً از او خوشم نمي آيد.

راهب گفت: تو چيزي از درمان نمي داني، وقتي براي همه دعا مي کنم دعاهاي خودم را با دعاهاي هزاران نفر ديگري که همين الان براي بيماران خود دعا مي کنند، متحد مي کنم، وقتي اين دعاها با هم متحد شوند، چنان نيرويي مي يابند که تا درگاه خدا مي رسند و سود آن نصيب همگان مي شود.
دعا هاي جدا جدا و منفرد ، نيروي چنداني ندارد و به جايي نمي رسد!

اندازه خودت!

مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .
ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ
ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .
ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !