زن بدکاره

یکی نامرد نصرانی
زنی را نزد عیسی برد،
و در محضر شهادت داد
که این زن پاکدامن نیست!

... زن از شرم گنه
چون آهوی زخمی، هراسان بود
و مروارید اشکش
از خجالت روی مژگان بود،

مسیحا از تأثّر،
همچو گردابی به خود پیچید،
و توآم با سکوتی سوی یاران دید،
ز چشم همرهانش
ناگهان برق غضب جوشید،

یکی آهسته،
امّا با ادب پرسید:
که ای روح مقدّس
از چه خاموشی؟
چرا از جرم این پتیاره
این سان دیده میپوشی؟
سزای این چنین جرمی
مگر بر تو مبرهن نیست؟

ولی فرزند مریم،
همچنان با شاخۀ خشکی که بر کف داشت،
نقشی بر زمین میزد،
و با پای تفکر
گام در راه یقین میزد،

که ناگه،
اعتراض دیگری، زان جمع، بالا شد.
که ای عیسی!
چه میخواهی؟
گناه او نمایان است،
سزایش سنگباران است،
چراغ عفت مریم،
درون سینۀ این دیو، روشن نیست،
و این بدکاره را راهی،
به جز در زیر سنگ شرع، مردن نیست.

مسیحا از پی اندیشه ای کوته،
سکوت تلخ را بشکست،
و چون روشن چراغی،
در میان دوستان بنشست،
وگفت: آری،
سزایش سنگباران است،
ولیکن سنگ اوّل را،
به سوی این زن آلوده در عصیان
کسی باید بیندازد،
که خود، عاری ز عصیان است
و دامانش،
رها از چنگ شیطان است!
و میپرسم:
که مردی با چنین اوصاف،
اندر جمع یاران است؟

مسیحا حرف خود را گفت،
و سر را در گریبان کرد،
و همراهان خود را،
زان قضاوت ها پشیمان کرد!

که را جرأت،
که نزد پاک جانان
جان خود را
پاک از لوث خطا بیند؟
که را زهره،
که خود را پاک،
نزد انبیا بیند؟

پس از لختی،
کز آن بی حرمتی
یاران خجل گشتند،
و از محضر برون رفتند ؛
مسیحا ماند و آن زن ماند
و عیسی با زبان نرم،
آن محجوبه را فهماند،
و با اندرز های پاک،
بذر عفت و نیکی،
به دشت خاطرش افشاند،

... و آن زن،
با هوای تازه ای،
بیرون ز محضر شد،
و تصویر نویی،
از شرع،
در ذهنش مصوّر شد،
که از خون بنی آدم،
چراغ شرع، روشن نیست ؛
و راه شرع،
تنها راه، کشتن نیست!

تو را،
ای ادّعا پرداز احکام مسلمانی،
نمیگویم مسیحا شو،
که ایمان پیمبر،
در دل و جان تو و من نیست،
ولی سر در گریبان کن،
و از خود نیز پرسان کن،
که اعمال تو آیا،
گاهگاهی،
بد تر از کردار آن زن نیست؟
و از داغ هزاران جرم پنهانی
بگو ای مرد،
ترا آلوده دامن نیست؟!

شجاعترین آدم

معلم به بچه ها گفت: تو یه کاغذ بنویسید به نظرتون شجاع ترین آدما کیان ؟ بهترین متن جایزه داره
یه نفر نوشته بود: اونا که شب میتونن تو قبرستون بخوابن
یکی دیگه نوشته بود: اونایی که از حیوونای جنگل نمیترسن
هر کی یه چیزی نوشته بود تا این که یه نوشته براش خیلی جذاب بود ، تو کاغذ نوشته شده بود شجاع ترین آدما اونان کـه خجالت نمیکشن و دست پدرمادرشونو میبوسن...نه سنگ قبرشونو...!!!
کاش تا وقتی زنده هسنتد قدرشون رو بدونیم

دزد نان

درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احظار کردند. پیرمردبه اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد: خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم.
قاضی گفت: تو خودت می‌دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری، به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم.
درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد تا به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود. سپس ایستاد و به حاضرین درجلسه گفت:
همه شمامحکوم هستید و باید هرکدام ده دلار جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیر مجبور می‌شود تکه ای نان دزدی کند!
درآن جلسه دادگاه ۴٨٠دلار جمع شدوقاضی آن را به پیرمردبخشید.
امام علی(ع) میفرمایند:
اگر در شهر مسلمانان فقیری دیدی، بدان که ثروتمندان آن شهر مال او را می دزدند!

ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﻨﯽ

ﺯﻧﯽ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﻣﻨﺪﺭﺱ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻣﻐﻤﻮﻡ،
ﻭﺍﺭﺩ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺧﻮﺍﺭﺑﺎﺭﻓﺮﻭﺷﯽ ﺷﺪ.
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻧﺴﺒﺘﺎ ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻮﺩ
ﮐﻤﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﻮﺩ...
ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﻭﺁﺭﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ
ﺧﻮﺍﺭﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﺪ..
ﻭ ﮔﻔﺖ ؛ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻣدتی اﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ
ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ.
ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﻢ ﺑﯽ ﻏﺬﺍ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ. ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ.. ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥﺩﻋﺎ ﮐﻨﻢ .ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﯽ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺑﻮد ﺑﺎﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎﻋﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺪﯼ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﺵﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﺩ! ﺯﻥ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮔﻔﺖ:" ﺁﻗﺎﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ، ﭘﻮﻟﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻡ".او ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻧﺴﯿﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ.
ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﯿﺸﺨﻮﺍﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺘﮕﻮﯼﺁﻥ ﺩﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ .ﻣﺸﺘﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﺧﺮﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ ...
مغازه دار ﺑﺎ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﮔﻔﺖ: " ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ!! ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺧﻮﺩﻡ ! "ﺳﭙﺲ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ": ﻟﯿﺴﺖ ﺧﺮﯾﺪﺕ ﮐﻮ؟"

ﺯﻥ ﻟﯿﺴﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ .ﺧﻮﺍﺭﺑﺎﺭ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺎ ﮐﻨﺎﯾﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ:" ﺩﻋﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬﺑﻨﻮﯾﺲ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺭﻭﯼ ﮐﻔﻪ ﯼ ﺗﺮﺍﺯﻭ.. ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﺒﺮ!!! خانم ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺗﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ ﮐﻔﻪی ﺗﺮﺍﺯﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﮐﻔﻪ ﯼ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺭﻓﺖ !!..ﺧﻮﺍﺭﺑﺎﺭ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺎﻭﺭﺵ ﻧﺸﺪ. ﻣﺸﺘﺮﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﯿﺸﺨﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ.
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ ﺑﺎ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺟﻨﺲ ﺩﺭ ﮐﻔﻪ ﯼﺗﺮﺍﺯﻭ ﮐﺮﺩ ﻫﺮﭼﻪ ﺟﻨﺲ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺗﮑﺎﻥ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ ... ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﺟﻨﺎﺱ ﻟﯿﺴﺖ ﺭﺍ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ، ﮐﻔﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﺪﻧﺪ !... خانم ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺍﺷﮑﺒﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ .ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻭﻗﺖ، "مغازه دار" ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﺗﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎﺑﺒﯿﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﭼﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺯﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ؛
ﺧﺪﺍﯾﺎ، ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﻨﯽ، ﺁﺑﺮﻭﯾﻢ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﮐﻦ.

جایگاه هر کس

بزغاله ای
روی پشت بام بود
و به شیری که از پایین عبور
می کرد توهین میکرد و
ناسزا می گفت.
شیر گفت:
این تو نیستی که به من ناسزا
می گوید،
بلکه این جایگاه توست
که به من ناسزا می گوید.

مبادا بوسیله جایگاهت به دیگران
توهین کنی، که تکیه گاهت با گذر زمان سست شده و فرو میپاشد، آنگاه تو میمانی و آنهایی که تحقیرشان کردی...

عشق دختر کوچولو

A little girl came home happily "mom, I want to have a bicycle, would you mind buying me one?" asked her mother.
دختر کوچولو خوشحال اومد خونه و به مامانش گفت:"مامان من دوچرخه میخوام، میشه یکی برام بخری؟"
Mother broke deep inside, got sad but "sure dear;" said tenderly. "I will buy one for you and you can play with your friends."
مادر دلش شکست، ناراحت شد ولی با مهربونی گفت:"حتماً عزیزم. برات یکی میخرم تا بتونی با دوستات بازی کنی."
Late at night when everyone fell asleep, mother was crying near her ill husband's bed, "why we are this poor that can't buy even one thing of all our daughter want!"
Poor father was sad hardly ever and he cried as well.
نصفه شب وقتی همه خواب بودن، مادر کنار تخت شوهر مریضش داشت گریه میکرد:"چرا ما اینقدر فقیریم که نمیتونیم حتی یه دونه از چیزایی که دخترمون میخواد بخریم؟"
پدر بیچاره هم که ناراحت تر از همیشه شده بود گریه کرد.
Next day the little girl was silent but happy eating her breakfast.
روز بعد دختر کوچولو ساکت ولی خوشحال داشت صبحانه اشو میخورد.
Mother came closer to her, fondled her hair, smiled "well... I thought all night and decided to do something." she said.
مادرش اومد پیشش، موهاشو نوازش کرد، لبخندی زد و گفت:"خب... من تمام دیشب رو فکر کردم و تصمیم گرفتم یه کاری بکنم."
"what?" little girl asked.
دخترک گفت:"چی؟"
"let's promise both of us," she said, "you promise to get 10 top mark at school and I promise to buy you a bicycle then. Ok?"
مادر گفت:"بیا هر دو تامون قول بدیم. تو قول بده که تو مدرسه 10 تا نمره خوب بگیری، اون وقت من هم قول میدم برات یه دوچرخه بخرم. قبول؟"
Little girl got happy and accepted.
دخترک خوشحال شد و قبول کرد.
Every night her mother checked her papers. She was doing well.
هر شب مادر ورقه های دخترش رو نگاه میکرد. دخترک خیلی خوب پیش میرفت.
A few days later her mother noticed that still she has just eight top marks.
بعد از چند روز مادر متوجه شد که دختر کوچولوش فقط هشت تا نمره خوب داره.
She felt sad that her little daughter lose her motivation and she won't believe in what she says again.
خیلی ناراحت شد که دختر کوچولوش انگیزه اشو از دست داده و دیگه حرف مامانشو باور نخواهد کرد.
Tomorrow she went to buy something for home.
فردای اون روز مادر رفت تا برا خونه یه چیزایی بخره.
when she was buying some apples, she saw the fruitier using some papers to pack the fruits.
وقتی ميخواست کمی سیب بخره، دید میوه فروش برای بسته بندی میوه ها از یه سری کاغذ استفاده میکنه.
She picked one of them to read, surprisingly it was her daughter's handwriting.
یکی از کاغذها رو برداشت تا بخونه که در کمال تعجب دید این دست خط دخترشه.
"sorry, where are you find this paper? "She asked the man.
از مرد فروشنده پرسید:"ببخشید، شما این کاغذ ها رو از کجا پيدا کردید؟"
"oh, madam," he said, "I have a little friend, she said her mother asked her to get 10 top mark at school so that she will buy a bicycle for her, but for they're poor, she gave her top papers to me to not force her family doing something they can't. "
فروشنده گفت:"اوه، خانم، من یه دوست کوچک دارم، اون به مادرش گفته که براش دوچرخه بخره و مادرش ازش خواسته تا 10 تا نمره خوب تو مدرسه بگیره تا براش دوچرخه بخره. وای چون اونا فقیر هستند اون ورقه هاشو که نمره خوب گرفته میده به من تا خانواده اشو مجبور نکنه کاری رو که نمیتونن انجام بدن."
...
Love, sympathy, kindness, responsibility are not related to our age, culture and education!!!
They should be somewhere deep in our hearts.
عشق، درک، مهربانی، مسولیت, به سن، فرهنگ و آموزش ما ربطی ندارد!!!
اینها باید جایی ته دلمان باشند.

انسانیت

یکی از جانبازان شیمیایی تعریف میکرد وقتی از جبهه برا مرخصی برگشتم راننده آژانس از من کرایه دو برابر گرفت چون لباسهام خاکی بود و پول کارواش رو هم ازم گرفت. یک روز هم داخل تاکسی تو اتوبان بخاطر بیماری شیمیایم حالت تهوع داشتم راننده نگه داشت تا کنار اتوبان استفراغ کنم و وقتی برگشتم راننده حرکت کرد و گفت ماشینم کثیف نشه موندم کنار اتوبان
وقتی برا درمان رفتم ایتالیا تو بیمارستان شهر رم بستری بودم فامیل پرستار مالدینی بود اولش فکر کردم تشابه اسمی هست ولی بعد که پرسیدم فهمیدم واقعا خواهر پایولو مالدینی فوتبالیست اسطوره ای ایتالیاست ازش خواستم که یه عکس یادگاری از برادرش بهم بده و اون قول داد که فردا صبح میده ولی صبح که از خواب بیدار شدم دیدم پایولو مالدینی با یه دسته گل دو ساعتی میشد بالا سرم نشسته و بیدارم نکرده بود تا خودم بیدار شم شب خواهرش بهش زنگ زده بود و گفته بود که یک جانباز ایرانی عکس یادگاری از تو میخواد و اون مسیر ششصد کیلومتری میلان تا رم رو شبانه اومده بود تا یه عکس یادگاری واقعی با یه جانباز کشور بیگانه بندازه و از اون تجلیل کنه
واقعا انسانیت محدود به دین و ﻣﺬﻫﺐ ﻧﻴﺴﺖ...

قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آن ها به داخل گودالی عمیق افتادند. بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که راه چاره ای برای خروج از چاله نیست و شما به زودی خواهید مُرد.
دو قورباغه، این حرف ها را نشنیده گرفتند و با تمام توان کوشیدند تا از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند.
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و سر انجام به داخل گودال پرت شد و مُرد.
قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاشِ بیشتر فایده ای ندارد، او مصمّم تر می شد؛ تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی بیرون آمد بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟ »
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

 

ساحل و صدف

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله ی دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدف­هايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.

 - صبح به خير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟

- اين صدف­ها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مدّ درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آن­ها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آن ها را به آب برگرداني. خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست.. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟

 مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد."

یک برنامه‌نویس و یک مهندس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند 
برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
 مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید.
 برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
 مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد.
 این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم.
 این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.
 برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟»
 مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود.
 مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟»
 برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.
 مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»
 مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید.

مسلمانان! مسلمانی

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد!؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد!
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا!
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند،جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک او احتیاج دارد!
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را نیز برای کمک با خود بیاورد!
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری هم در بین شما هست؟!!
افراد حاضر در مسجد یا دیدن چاقوی خونی وحشت زده همه نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند!
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: ای نامسلمانان! چرا به من نگاه میکنید!!! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود!!!

معلم خوب

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

 سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

 بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

 روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

 روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

 شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

 معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "

 "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "

 "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "

 دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد.

 معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه، به هر حال برایش مهم نبود.

 آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند. چند سال

بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.

 او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید.

 کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود.

 به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید: " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟"

 معلم با تکان دادن سر پاسخ داد :" چرا"

 سرباز ادامه داد: "مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد. "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

 پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد.

 خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود.

 مادر مارک گفت: " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است. "

 همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند.چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم."

 همسر چاک گفت:" چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم."

 مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام ."

سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه، من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد."

 معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.

 سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد

افتاد.

 بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

ظرفیت انسان!

مردی از دست روزگار سخت می نالید .

پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست . . .

استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟

آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.

استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟

مرد گفت: خوب است و می توان تحمل کرد.

استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است.

شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود.

سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.

هرگز زود قضاوت نکنید

پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد, او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد

او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نميدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم

پدر با عصبانيت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو ميتوانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا ميمرد چکار ميکردی؟

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجيل گفته شده ميگويم" از خاک آمده ايم و به خاک باز می گرديم , شفادهنده يکی از اسمهای خداوند است" پزشک نميتواند عمر را افزايش دهد، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ما بهترين کارمان را انجام می دهيم به لطف و منت خدا

پدر زمزمه کرد: (نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است )

عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد و گفت: خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد

و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حاليکه بيمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد,

پدر با ديدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد گفت: "چرا او اينقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟

پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش ديروز در يک حادثه ی رانندگی مرد , وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد او با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."

سیب های حمید مصدق!

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که همه خوندن یا شنیدن:

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

و در آخر جوابیه که شاعری به اسم جواد نوروزی نوشته:

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد!
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد!
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام!
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام!
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا، رابطه با سیب نداشت

زنان...

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

عشق بی‌قید و شرط

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.

درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.

آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می‌خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.

درخت گفت: شاخه‌های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه‌ای بساز. 

و آن پسر تمام شاخه‌های درخت را قطع کرد. آن وقت درخت شاد و خوشحال بود.
پسر بعد از چند سال، بدبخت‌تر از همیشه برگشت و گفت:

می‌دانی؟ من از همسر و خانه‌ام خسته شده‌ام و می‌خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله‌ای برای مسافرت ندارم. 

درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.

پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود. 


شما چطور؟ آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟ 

مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند. 

آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید. منظور این نیست که باید این کار را بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی‌قید و شرط دوست دارید؟ چند نفر؟ 

عیب جامعه این است که همه می‌خواهند فرد مهمی باشند ولی هیچ‌کس نمی‌خواهد انسان مفیدی باشد.

درختان میوه خود را نمی‌خورند، 

ابرها باران را نمی‌بلعند، 
رودها آب خود را نمی‌خورند، 

چیزی که بزرگان دارند، همیشه به نفع دیگران است. 

بزرگی می‌گوید: همه آنچه که جمع کردم بر باد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت. 

در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می‌کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد. هر چه بیشتر بدست می‌آوری، هرچه کمتر می‌بخشی، کمتر داری. 

خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذر
تا ننهد خواجه سر در خطر جانیی
نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزار
گل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی  «مولانا»

عشق‌بازی کار بازی نیست ای دل سر بباز    
زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس     «حافظ»

داستان کوهنورد

داستان درباره كوهنوردی است كه می‌خواست بلندترین قله را فتح كند. بالاخره بعد از سالها آماده‌سازی خود، تصمیم گرفت ماجراجویی اش را آغاز كند. اما از آنجایی كه آوازه فتح قله را فقط برای خود می‌خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله كرد اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینكه هوا تاریك شد. همه جا تاریك بود. ماه و ستاره‌ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی‌دید. در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت كه پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطه‌های سیاهی می‌دید و به طرز وحشتناكی حس می‌كرد جاذبه زمین او در خود فرو می‌برد. در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب و بد زندگی به ذهن او هجوم می‌آوردند. ناگهان درست در لحظه‌ای كه مرگ خود را نزدیك می‌دید حس كرد طنابی که به دور كمرش بسته شده او را به شدت می‌كشد. میان آسمان و زمین معلق بود. فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینكه فریاد بزند: "خدایا كمكم كن".
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی.
خدایا نجاتم بده.
آیا یقین داری كه می‌توانم تو را نجات دهم؟
بله باور دارم كه می‌توانی.
پس طنابی را كه به كمرت بسته شده قطع كن!!!
لحظه‌ای در سكوت سپری شد و كوهنورد تصمیم گرفت طناب را به شدت بچسبد!
فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند جسد یخ زده كوهنوردی پیدا شده در حالی كه از طنابی آویزان بوده و دستهایش محكم طناب را چسبیده بودند و فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین!

زندگی به تناسب شهامت و ایمان آدمی گسترش یا فروکش می‌یابد. آنین نین

یک نطرسنجی از مردم دنیا!

در یک نطرسنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد.
سوال: "نظر خودتان را راجع به راه‌حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟"
کسی جوابی نداد چون:
در آفریقا کسی نمی‌دانست غذا یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی‌دانست نظر یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی‌دانست صادقانه یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی‌دانست کمبود یعنی چه؟
در آمریکا کسی نمی‌دانست سایر کشورها یعنی چه؟

عشق در جهنم

شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق ومحبت پشت سر گذاشته بود و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشتمی رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هرکس به آنجا برسد می تواند وارد شود .آن شخص وارد شد و آنجا ماند.چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند..به درد و دلشان می رسد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند..یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارهانیست!!!بیایید و این مرد را پس بگیریدوقتی راوی قصه اش راتمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:"با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی ...خودشیطان تو را به بهشت بازگرداند"

پائولو کوئیلو

مقصر کیست؟

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد

و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آن را در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آن را خورد.

او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه به زبان آورد.

فکر می‌کنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: عزیزم دوستت دارم. 

عکس‌العمل کاملاً غیرمنتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال بود. هیچ فایده‌ای در خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. به علاوه اگر او وقت می‌گذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می‌داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد.

مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.


گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف می‌کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می‌شناسیم و فراموش می‌کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم.

در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان‌ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته‌هایتان را گرامی بدارید. غم‌ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دو چندان نکنید.

اگر هر کسی می‌توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می‌داشت.

حسادت‌ها، رشک‌ها و بی میلی‌ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آن‌چنان هم که شما می‌پندارید حاد نیستند. رابرت برونینگ شاعر انگلیسی می‌گوید: بخشش خوب است و خوب‌تر از آن فراموش کردن بخشش است.

داستان های قدیمی

از یوسف اسباط پرسیدند: غایت تواضع چیست؟ گفت: آنکه از خانه بیرون آیی و هر که را ببینی، چنان دانی که بهتر از توست.
 
فقیری به در خانه بخیلی آمد و گفت: شنیده‌ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کرده‌ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده. بخیل گفت: من نذر کوران کرده‌ام. فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می‌بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی‌آمدم.
 
از عارفی پرسیدند: به چه توان شناخت که خدای از ما راضی است یا نه؟
گفت: اگر تو از او راضی باشی، نشان آن است که او نیز از تو راضی است. 

موش و شیر

بود شیری به بیشه‌ای خفته

موشكی كرد خوابش آشفته

آنقَدَر دور شیر بازی كرد

بر سر و دوشش اسب تازی كرد

آنقَدَر گوش شیر گاز گرفت

گه رها كرد و گاه باز گرفت

تا كه از خواب شد شیر بیدار

متغیر ز موش بد رفتار

دست برد و گرفت كله‌ی موش

شد گرفتار موش بازیگوش

خواست تا زیر پنجه له كندش 

به هوا برده بر زمین زندش

گفت: ای موشِ لوس یك قازی

با دم شیر می‌كنی بازی

موش بیچاره در هراس افتاد 

گریه كرد و به التماس افتاد

كه تو شاه وُحوشی و من موش 

موش هیچ است در برابر شاه وحوش

شیر باید به شیر پنجه كند

موش را نیز گربه رنجه كند

تو بزرگی و من خطا كارم

از تو امّید مغفرت دارم

شیر از این لابه رحم حاصل كرد

پنجه وا كرد و موش را ول كرد


* * *


اتفاقاً سه چار روز دگر

شیر را آمد این بلا بر سر

از پی صید گرگ، یك صیاد

در همان حول و حوش دام نهاد

دام صیاد گیر شیر افتاد

عوض گرگ، شیر گیر افتاد

موش تا حال شیر را دریافت

از برای نجات او بشتافت

بندها را جوید با دندان

تا كه در برد شیر از آنجا جان


* * *


این حكایت كه خوشتر از قند است

حاوی چند نكته از پند است

اولاً گر نِیی قوی بازو

با قویتر ز خود ستیز مجو

ثانیاً عفو از خطا خوب است

از بزرگان گذشت مطلوب است

ثالثاً با سپاس باید بود 

قدر نیكی شناس باید بود

رابعاً هر كه نیك یا بد كرد

بد به خود كرد و نیك با خود کرد

خامساً خلق را حقیر مگیر

كه گهی سودها بردی ز حقیر

 

شیر چون موش را رهایی داد 

خود رها شد ز پنجه‌ی صیاد

در جهان موشكِ ضعیفِ حقیر

می‌شود مایه‌ی خلاصی شیر

 

ایرج میرزا

دوست تلفنی

حتی قبل از انکه شماره‌گیری را تمام کنم، به نوعی به دلم برات شده بود که شماره را اشتباهی گرفته ام. تلفن یکی دوبار زنگ زد و کسی گوشی را برداشت.

شماره را اشتباهی گرفته‌اید!

این جمله را مردی با صدای خشک گفت و بیدرنگ گوشی را گذاشت. سردرگم و مبهوت دوباره همان شماره را گرفتم.

گفتم که شماره را اشتباهی گرفته‌اید!

همان صدا این را گفت و صدای گذاشته شدن گوشی به گوشم رسید.

با خود اندیشیدم که این مرد چگونه حدس زده که من شماره را اشتباهی گرفته‌ام.

من در آن زمان در اداره پلیس شهر نیویورک کار می‌کردم. به همین خاطر مثل هر پلیس دیگر کنجکاو و علاقه‌مند به این جور کارها تربیت شده بودم. بنابراین برای بار سوم همان شماره را گرفتم. مرد گوشی را برداشت و گفت:

ببینم بازم شمایید؟

بله بازم منم. اما متعجبم چگونه قبل از آن که من حرفی بزنم تشخیص دادید که من شماره را اشتباهی گرفته‌ام؟

خودت حدس بزن!

مرد این را گفت و گوشی را گذاشت.

در حالی که گوشی تلفن هنوز از میان انگشتانم آویزان بود، مدتی ساکن در جای خود نشستم. باز شماره مرد را گرفتم. او پرسید: هنوز نتوانستی حدس بزنی؟

تنها چیزی که به ذهنم می‌رسه اینه که هیچ وقت کسی به شما تلفن نمی‌زنه.

خوب حدس زدی!

مرد این را گفت و برای چهارمین بار گوشی را گذاشت. در حالی که با خود می‌خندیدم دوباره شماره را گرفتم. او از من پرسید:

حالا دیگه چی می‌خوای؟

هیچی فقط می‌خواستم یه سلامی به شما کرده باشم.

سلام؟ چرا؟

عرض شود حالا که کسی به شما زنگ نمی‌زنه  فکر کردم که شاید من بزنم.

باشه سلام شما کی هستین"؟

بالاخره موفق شده بودم. این بار او بود که کنجکاو شده بود. خودم را معرفی کردم و از او خواستم خودش را معرفی کند.

من آدولف مث هستم. 88 سالمه و در طول 20 سال گذشته کسی به اندازه امروز شماره تلفن منو اشتباهی نگرفته بود! هر دو خندیدیم.

ده دقیقه با هم صحبت کردیم. آدولف هیچ دوست و آشنا و فک و فامیلی نداشت. همه نزدیکان او مرده بودند. در ضمن از صحبت‌هایمان متوجه شدیم هر دو یک وجه مشترک داریم: او 40 سال در اداره پلیس شهر نیویورک به عنوان مسئول آسانسور کار کرده بود. از او پرسیدم که می‌توانم بعدها دوباره به او زنگ بزنم او متعجب از من پرسید:

چرا دوست داری این کار را بکنی؟

به خاطر اینکه شاید بتونیم با هم دوست باشیم. می‌دونید که یه چیزی مثل دوست مکاتبه‌ای.

کمی مکث کرد، سپس با صدایی که دودلی از آن مشهود بود گفت:

اشکالی نداره ..که آدم دوباره یه دوست داشته باشه.

من بعد از ظهر فردای آن روز و روزهای بعد به آدولف زنگ زدم. گفت و شنودهای ما که به تدریج دوستانه‌تر شد، او از خاطرات جنگ‌های جهانی اول و دوم، فاجعه هیندنبرگ و دیگر حوادث تاریخی سخن گفت. او مجذوب این گفت و شنودها شده بود. من شماره تلفن منزل و اداره‌ام را به او دادم تا بتواند با من در تماس باشد. او تقریباً هر روز به من زنگ می‌زد.

این کار من صرفاً یک مهربانی به یک پیرمرد تنها نبود. هم صحبتی با آدولف برای من بسیار مهم بود. چون شکاف بزرگی نیز در زندگی من وجود داشت. من که در  پرورشگاه یتیمان و خانه‌های کودکان بیکس بزرگ شده بودم، از مهر پدری محروم بودم. آدولف رفته رفته نزد من جایگاه یک پدر را پیدا می‌کرد. من با او درباره شغلم و دوره‌های تحصیلی که پس از پایان کار در آن‌ها شرکت می‌کردم صحبت می‌کردم.

کم‌کم آدولف برای من تبدیل به یک مشاور شد.

یک روز عصر آدولف به من گفت که چیزی به هشتاد و نهمین سالگرد تولدش نمانده است. بعد از خرید یک ورق فیبر، کارت تبریکی با جای مخصوص کیک و 89 شمع طراحی کردم. از تمام پلیس‌های محل کارم درخواست کردم که روی آن را امضا کنند. سر آخر تقریباً 100 امضا روی کارت تبریک خودنمایی می‌کرد. می‌دانستم که آدولف با دیدن آن سر از پا نخواهد شناخت.

چهار ماه بود که من و آدولف تلفنی با هم در تماس بودیم. برای همین فکر کردم روز تولد او بهترین فرصت برای دیدن حضوری ماست.

من در مورد ملاقات حضوریمان چیزی به آدولف نگفتم. فقط سوار ماشینم شدم و به طرف نشانی او راندم.

هنگامی که وارد ساختمان شدم، دیدم پستچی در حال جدا کردن نامه‌های ساکنین آپارتمان است.

قلبم از شور و هیجان به شدت می‌تپید. آیا خصوصیات شخصی ما همانی خواهد بود که در تلفن داشتیم؟ پستچی از آن پایین گفت اون جا کسی نیست.

بله‌ای گفتم و احساس حماقت کردم. اگر در باز کردن این مرد مثل جواب دادن تلفن هایش باشد در این صورت این کار ممکن است یک روز تمام طول بکشد.

شما از فک و فامیل‌هاش هستین؟

نه دوستش هستم.

پستچی به آرامی گفت: واقعاً متاسفم. آقای آدولف دیروز فوت کرد.

فوت کرد؟ آدولف؟ لحظه‌ای زبانم بند آمد. سر جای خود ناباورانه میخکوب شدم. سپس از او تشکر کردم و با چشمانی پر از اشک به طرف ماشین به راه افتادم.

از گوشه خیابانی دور می‌زدم که چشمم به یک کلیسا افتاد که روی ان نوشته بود دوست در هر زمانی دوست می‌دارد. و با خود اندیشیدم "به ویژه بعد از مرگ". لحظه‌ای احساس سپاس را در سراپای وجودم ایجاد کرد، چون برخی از حوادث غیرمنتطره و غم‌انگیز زندگی، در غالب اوقات باعث بیداری و هوشیاری هر چه بیشتر ما نسبت به حضور زیبایی‌های زندگیمان می‌شود. در آن لحظه برای نخستین بار احساس کردم که من و آدولف چقدر به هم نزدیک بودیم. برقراری چنین ارتباطی آسان بود، و من می‌دانستم این، کار مرا در برقراری ارتباط بعدی با نزدیک‌ترین دوست آینده‌ام، آسان‌تر خواهد کرد.

آرام آرام حس کردم که گرمایی مطبوع در سراپای وجودم موج می‌زند. صدای غرولند آدولف را می‌شنیدم که فریاد می‌زد: اشتباهی گرفته‌اید! بعد ‌شنیدم از من می‌پرسید که چرا مایل به زنگ زدن دوباره به او هستم.

به صدای بلند با خود گفتم: چون که برایم مهم بودی، آدولف، چون که من دوستت بودم.

کارت باز نشده جشن تولد را روی صندلی عقب ماشین قرار داده و پشت فرمان نشستم. قبل از روشن کردن موتور، از بالای شانه‌ام نگاهی به عقب انداختم و به نجوا گفتم: آدولف، من شماره را اصلاً اشتباهی نگرفته‌ام، من شماره را درست گرفته‌ام، شماره تو را، تو.

جنگینز مایکل برچ

زندگی بدون دوست مرگ بدون شاهد است. ضرب‌المثل اسپانیولی

پاداش برای اختراع بازی شطرنج

«سیسابن» وزیر «شرهام شاه» هندی، پس از اختراع بازی «شطرنج»، به حضور پادشاه رفت و صفحه‌ی شطرنج را با شرح لازم ارائه داد.

 این اختراع در نظر پادشاه فوق العاده جالب و تحسین انگیز جلوه کرد.

 به وزیر گفت: در مقابل این اختراع، هر تقاضایی که داری، باز گو کن که مسلّماً برآورده خواهد شد.

 وزیر گفت: جناب پادشاه! شطرنج 64 خانه دارد. من به ازای خانه اول آن، فقط یک دانه گندم، به ازای خانه دوم، دو برابر آن، یعنی دو دانه گندم، در مقابل خانه سوّم، چهار دانه، برای خانه چهارم؛ هشت دانه و به همین ترتیب تا خانه شصت و چهارم، که آخرین خانه شطرنج است، به من عطا فرما.

 یعنی: «برای هر خانه، دو برابر گندم خانه قبل، گندم می‌خواهم.»

 پادشاه بدون اینکه در این عدد دقّت کند، پوزخندی زد و گفت: «در برابر آن اختراع بزرگ، همّت پَست و توقّع بسیار کمی داری! هم اکنون خواسته‌ات را بر می‌آورم.»

 فوراً دستور داد کیسه گندمی را بیاورند و به او گفت: بردار، بقیه‌اش هم برای خودت باشد!!!

 وزیر گفت: جناب پادشاه! اول حساب کنید. من فقط همان مقدار که گفتم، می‌خواهم، نه بیشتر!!

 حسابگران شمردن گندم را آغاز کردند و برای خانه اوّل، یک گندم و برای خانه دوّم، دو گندم، و برای خانه سوّم؛ چهار گندم و به همین ترتیب شمردن گندمها ادامه یافت، پیش از اینکه حساب، به خانه بیستم برسد کیسه تمام شد.

 کیسه‌های دیگری در مجلس حاضر کردند. اما مقدار گندمی که در مقابل هر خانه‌ی جدید صفحه شطرنج لازم می‌آمد به قدری ناچیز بود که به زودی به این نتیجه رسیدند که اصلاً تمام محصول سرزمین پهناور هندوستان در برابر تقاضای وزیر چیزی نیست!

پس از حساب و کتاب کامل، دریافتند که گندمهای مورد تقاضای وزیر، به تعداد:

 551/709/073/744/446/18//615

 خواهد بود، که این تعداد گندم؛ معادل محصول دو هزار سال گندم تمام جهان خواهد بود!!!

 به این ترتیب «شرهام شاه» خود را نسبت به وزیر مدیون یافت، به دلیل عدم توجه و دقت درباره تقاضای او، و عدم امکان وفا به وعده‌ای که داده بود، جز عذرخواهی راهی نیافت.


راستی! تا بحال فکر کرده‌ایم که چند سال و چند ماه و چند هفته و چند روز و چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه از عمرمان می‌گذرد؟

 آیا تاکنون فکر کرده‌ایم چقدر از این زمان را بیهوده تلف کرده‌ایم؟

آیا تاکنون فکر کرده‌ایم اگر در هر روز، فقط یک دروغ، یک غیبت، یک تهمت و یک ناسزا مرتکب شده باشیم، تعداد گناهان ما چقدر می‌شود؟

بترسیم از صورت مسأله‌ای که آسان می‌نماید، اما با یک ضرب و تقسیم ساده، هوش از سر می‌پراند!

زندگی زیبا

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است

تقويمش پرشده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد

داد زد و بد و بيراه گفت

خدا سكوت كرد

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت

خدا سكوت كرد

آسمان و زمين را به هم ريخت

خدا سكوت كرد

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد

خدا سكوت كرد

كفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سكوت كرد

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد

خدا سكوتش را شكست و گفت:

عزيزم، اما يكروز ديگرهم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جاروجنجال ازدست دادی، تنها يك روزديگرباقیست، بيا ولااقل اين يك روزرا زندگی كن

لابلاي هق هقش گفت:

اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟

خدا گفت:

آنكس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد

آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:

حالا برو و يک روز زندگی كن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لابلای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت:

وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذاراين مشت زندگی را مصرف كنم

آنوقت شروع به دويدن كرد

زندگی را به سر و رويش پاشيد

زندگی را نوشيد

و زندگی را بوييد

چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود

مي تواند بال بزند

می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد

می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد

زمينی را مالك نشد

مقامی را به دست نياورد

اما ...

اما در همان يك روز

دست بر پوست درختی كشيد

روی چمن خوابيد

كفش دوزدكی را تماشا كرد

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند سلام كرد

و برای آنها كه دوستش نداشتند، از ته دل دعا كرد

او در همان يك روز آشتی كرد

و خنديد و سبك شد

لذت برد

و سرشار شد و بخشيد

عاشق شد وعبور كرد و تمام شد

او همان يك روز زندگی كرد

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست

زندگی انسان دارای طول،عرض وارتفاع است

اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم،

اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است

امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد؟

خنده وگریه ملائک!

جالب است بدانید پیامبر اکرم(ص) نیز این سوالات را از جبرئیل پرسیده اند؟

ایشان از جبرئیل پرسید آیا ملائکه ،گریه و خنده دارند؟

فرمود: آری، به سه کس از روی تعجب می خندند و بر سه کس از روی ترحم ودلسوزی می گریند.

- از کسی که سراسر روز را به سخنان چرند و پرند و (یا کارهای بیهوده) می گذارند، و چون شب شود نماز عشاء خوانده و باز به بیهودگی خود ادامه می دهد،ملائکه می خندند و می گویند ای بی خبر از صبح تا شب سیر نشدی ،حالا سیر می شوی؟

- دوم :دهقانی که بیل و کلنگ خود را برداشته و به بهانه تعمیر و اصلاح زمین خود،دیوار مشترک (بین خود و شریکش)را می ساید تا به سهم خود بیافزاید،ملائکه می خندند و می گویند،آن زمین به آن پهناور ترا سیر نکرد این مختصر تو را سیر می کند؟

- سوم :از زنی که خودش را از نامحرم در زمانی که زنده بود نمی پوشانید، بعد از مرگش وقتی که او را در قبر می گذارند بدنش را می پوشانند تا کسی حجم و اندامش را نبیند .ملائکه می خندند و می گویند: وقتی که مورد میل و رغبت بود او را نپوشانیدید، حالا که مورد نفرت و انزجار است او را می پوشانید؟

اما گریه ملائکه در سه جا:

اول :بر غریبی که در راه طلب علم ودانش بمیرد

دوم:بر زن و مردسالخورده ای که آرزوی فرزند کنند و خداوند به آنها عطا فرماید و (آنها به این سبب)خوشحال شوند و گویند او در آخر عمر ،به ما خدمت کند و پس از مرگ جنازه ما را تشییع نماید،پس (آن فرزند)در زمان حیات پدر و مادرش از دنیا برود و ملائکه قبل از پدر و مادر بر او بگریند

سوم: بر یتیمی که نیمه شب بیدار شود و گریان سراغ مادر را بگیرد، غافل از اینکه مادرش مرده، وقتی دایه صدای او را می شنود با صدای خشن فریاد زند چرا گریه می کنی؟

وقتی (کودک بینوا) صدای دایه را می شنود بیاد مرگ مادرش می افتد و با نا امیدی ساکت می شود ،پس در چنین جایی است که ملائک (به غربت و بی کسی او) گریه می کنند.

دعا!

زن کشاورزي بيمار شد، کشاورز به سراغ يک راهب بودايي رفت و از او خواست براي همسرش دعا کند.
راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بيماران را شفا بخشد.
ناگهان کشاورز دعاي او را قطع کرد و گفت:
"صبر کنيد! از شما خواستم براي همسرم دعا کنيد و شما داريد براي همه بيماران دعا مي کنيد!"
راهب گفت: من دارم براي همسرت دعا مي کنم
کشاورز گفت: اما براي همه دعا کرديد 
با اين دعا، ممکن است حال همسايه ام که مريض است، خوب بشود و من اصلاً از او خوشم نمي آيد.

راهب گفت: تو چيزي از درمان نمي داني، وقتي براي همه دعا مي کنم دعاهاي خودم را با دعاهاي هزاران نفر ديگري که همين الان براي بيماران خود دعا مي کنند، متحد مي کنم، وقتي اين دعاها با هم متحد شوند، چنان نيرويي مي يابند که تا درگاه خدا مي رسند و سود آن نصيب همگان مي شود.
دعا هاي جدا جدا و منفرد ، نيروي چنداني ندارد و به جايي نمي رسد!

خدایی وجود ندارد

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردندوقتي به موضوع خدا رسيد
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟
نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند.
مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نميکنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد!

انعکاس زندگی

پدر و پسری در کوه قدم می‌زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد و به زمین افتاد و فریاد کشید:

آآآی ی ی!

صدایی از دور پاسخ داد: آآآ ی ی ی!

پسر با کنجکاوی فریاد زد: که هستی؟

پاسخ شنید: که هستی؟

پسر خشمگین شد و فریاد زد: ترسو.

باز پاسخ شنید: ترسو.

پسر با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم! توجه کن.

و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسر باز بیشتر تعجب کرد پدرش توضیح داد:

مردم می‌گویند که این انعکاس کوه است، ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می‌دهد. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب تو به وجود می‌آید و اگر دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی و هرگونه که به دنیا و آدم‌ها نگاه کنی، زندگی همان را به تو خواهد داد.